اگر خورشید برنگردد

اگر خورشید برنگردد

زمان: 03:29:51
توجه: Array
به اشتراک گذاری:
اشتراک گذاری
اپیزودهای این قصه
اگر خورشید برنگردد - قسمت اول
اگر خورشید برنگردد قسمت اول
اگر خورشید برنگردد - قسمت دوم
اگر خورشید برنگردد قسمت دوم
اگر خورشید برنگردد - قسمت سوم
اگر خورشید برنگردد قسمت سوم
اگر خورشید برنگردد - قسمت چهارم
اگر خورشید برنگردد قسمت چهارم
اگر خورشید برنگردد - قسمت پنجم
اگر خورشید برنگردد قسمت پنجم
اگر خورشید برنگردد - قسمت ششم
اگر خورشید برنگردد قسمت ششم
اگر خورشید برنگردد - قسمت هفتم
اگر خورشید برنگردد قسمت هفتم
اگر خورشید برنگردد - قسمت هشتم
اگر خورشید برنگردد قسمت هشتم
اگر خورشید برنگردد - قسمت نهم
اگر خورشید برنگردد قسمت نهم
خلاصه:

اهالی روستایی در کشور سوییس دریک شب زمستانی که برف سنگینی می­‌بارید نگران نیامدن دوباره خورشید هستند چون پیشگویی، چنین واقعه‌­ای را پیشگویی کرده بود. آن­‌ها از هراس پایان جهان و خاتمه حیات تا صبح در تب و تابی عجیب به سر می‌­برند و نیایش‌­ها می­‌کنند…

«بریژیت» پیر هر روز هیزم جمع می­‌کرد تا بتواند در آینده خانه‌­اش را روشن نگه‌­دارد. او حتی هر یکشنبه میخی به سقف می‌­کوبید تا بداند چند هفته دیگر خورشید کاملا ناپدید می­‌شود. رفته رفته روزهای آخر رسید و اندک نوری هم که مانده بود، ضعیف‌­تر شد.

«ژولین» پسر بزرگ «دنی روازن بار دیگر به دهکده آمد. او جای دیگری زندگی می‌­کرد که می­‌توانست آفتاب را ببیند. «آگوستین» او را در کافه دید و با هم کمی صحبت کردند. آگوستین به خانه رفت و زنش «ایزابل» به او گفت من می‌­خواهم روزی که قرار است خورشید برنگردد، به بالای کوه بروم و تو هم باید با من بیایی، اما آگوستین با او موافق نبود.

همان شب بریژیت نزد آگوستین آمد و گفت که آتش ‌خانه «آنزوی» خاموش شده است. او مرده بود. صبح روز بعد قرار شد که همه با هم بروند و خورشید را بیدار کنند اما…

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (No Ratings Yet)
Loading... چقدر این کتاب رو دوست داشتید؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *