ایزابل بروژ

کریستین بوبن

«کریستین بوبن» یکی از نویسندگان صاحب سبک ادبیات فرانسه است. در کتاب «ایزابل بروژ» که یکی از بهترین رمان‌های بوبن به شمار می‌رود، مخاطب داستان زندگی دخترکی خردسال خواهید بود که پس از جدایی از پدر و مادر خود، ماجراهایی شگرف را پشت سر می‌گذارد. آثار این نویسنده گونه‌ای سیر و سلوک عارفانه را به نمایش می‌گذارند. در این آثار تمام اجزای طبیعت به سخن درمی‌آیند و با ما از راز حیات می‌گویند. بوبن استاد مینیمالیسم است. جملات کوتاه او از ظرافت بندهای شعری منثور برخوردارند. بوبن با این سبک نوشتاری خاص و منحصربه‌فرد در عالم ادبیات نامی برای خود دست‌وپا کرده است؛ سبکی که سبب می‌شود خواندن آثار او برای هر مخاطبی ساده و در عین حال، سرشار از غرابت باشد. پرویز شهدی، مترجم فارسی کتاب ایزابل بروژ در باب نوشتار خاص کریستین بوبن چنین می‌نویسد:
«آن‌چه دانستنش مهم است این‌که بوبن فصل جدیدى در ادبیات فرانسه و حتی جهان باز کرده و آن ساده‌نویسى است و حرف زدن از زبان همه‌کس و همه‌چیز: آدم‌ها، حیوان‌ها، درخت‌ها، ابر، آسمان، رودخانه، جاده، خانه، حیاط و خلاصه همه‌چیز. چرا که نه؟ به طور حتم حیوان‌ها، گیاهان و اشیا هم اگر زبان داشتند، مى‌توانستند خیلى چیزها به ما بگویند و خیلى چیزها یادمان بدهند؛ کارى که بوبن در کتاب‌هایش مى‌کند. این ایجاد ارتباط با جان‌داران و طبیعت بى‌جان، دریچه‌هاى تازه‌اى از زندگى و طبیعت را به روى ما مى‌گشاید. به عبارت دیگر، بوبن مى‌کوشد انسان را با طبیعت که از آن دور مانده و هر روز هم بیشتر فاصله مى‌گیرد، آشتى دهد. انسان فقط با برگشتن به این طبیعت است که مى‌تواند صلح و آرامش را بازیابد و آن چیزى بشود که بوده و باید باشد.»
ایزابل بروژ در میان آثار کریستین بوبن جایگاهی ممتاز دارد. بوبن در این اثر شگرف، که به تعبیر پرویز شهدی، به شعری بلند می‌مانَد، گویی به مکاشفه‌ای عمیق و الهی پرداخته و در این لابه‌لا، داستانی را هم برای مخاطب روایت کرده است. داستانی که در مرکز آن، کودکی به نام ایزابل قرار دارد. ماجرای ایزابل در این کتاب با یک مسافرت آغاز می‌شود. او به همراه مادر، پدر، خواهر و برادر خود، عازم شهری تفریحی است. در بین راه که خانواده برای خوردن غذا توقف می‌کند، فاجعه‌ای تمام‌عیار رخ می‌دهد: ناگهان پدر و مادر ایزابل گم می‌شوند و فرزندانشان بی‌کس و تنها بر جای می‌مانند. ایزابل به همراه خواهر و برادر سر از خانه‌ی پیرزنی نیکوکار درمی‌آورد، و این، آغاز فصلی جدید در زندگی اوست… در بخشی از کتاب ایزابل بروژ م\آمده است:
«بچه‌ها همراهِ سگ برمى‌گردند پایین و مى‌روند توى آشپزخانه. باران بیرون پیچان‌ و غران روى شیشه‌ها مى‌کوبد و پنجره‌ بالاى ظرف‌شویى را که باز است به‌هم مى‌زند. ایزابل مى‌رود پنجره را مى‌بندد و چراغ را روشن مى‌کند. آسمان تیره و گرفته است، در یک چشم به‌هم زدن روشنایى‌اش را از دست داده. ایزابل مى‌بیند آدری‌‌‌‌‌‌‌‌‌ین کنار پوزه‌ سگ روى زمین دراز کشیده و آنا دارد به‌دقت سیبى را پوست مى‌کند و مى‌کوشد پوست را یک تکه از میوه جدا کند. خُب دیگر. اوضاع آن‌قدرها هم نومیدکننده نیست. درست است که مامان و بابا ما را به حال خود رها کرده‌اند، ولى جادوگرى را فرستاده‌اند تا از ما مراقبت کند. جادوگرى مهربان و خوش‌قلب، با یک شیر. بانوى سالخورده برمى‌گردد؛ با لباس‌هایى که براى آدرى‌ین خیلى گشاد است، براى ایزابل خیلى تنگ، ولى کاملاً اندازه‌ آنا. مى‌گوید عیبى ندارد، فردا مى‌روم عوض‌شان مى‌کنم. گمان مى‌کنم رفته‌اید و با گوشه‌وکنارهاى خانه آشنا شده‌اید. این خانه براى خودش داستانى دارد که شب براى‌تان تعریف مى‌کنم…»

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (No Ratings Yet)
Loading... امتیاز شما به این خبرقصه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *