بختیارنامه

بختیارنامه

نویسنده: دقایق مروزی
زمان: 03:46:50
به اشتراک گذاری:
اشتراک گذاری
5
اپیزودهای این قصه
بختیارنامه - قسمت اول
بختیارنامه قسمت اول
بختیارنامه - قسمت دوم
بختیارنامه قسمت دوم
بختیارنامه - قسمت سوم
بختیارنامه قسمت سوم
بختیارنامه - قسمت چهارم
بختیارنامه قسمت چهارم
بختیارنامه - قسمت پنجم
بختیارنامه قسمت پنجم
بختیارنامه - قسمت ششم
بختیارنامه قسمت ششم
بختیارنامه - قسمت هفتم
بختیارنامه قسمت هفتم
بختیارنامه - قسمت هشتم
بختیارنامه قسمت هشتم
بختیارنامه - قسمت نهم
بختیارنامه قسمت نهم
بختیارنامه - قسمت دهم
بختیارنامه قسمت دهم
بختیارنامه - قسمت یازدهم
بختیارنامه قسمت یازدهم
خلاصه:

بختیارنامه، داستان منثور کهن فارسی، یک قصه‌ اصلی و نه قصه‌ فرعی است که قدیمی‌ترین روایت آن ظاهراً از «شمس‌الدین محمد دقیقی مروزی» در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم است.

«آزادبخت»، پادشاه سیستان، از اوضاع کشور و اقامه عدل در سرزمینش ناراضی است و خبرهایی از گوشه و کنار می­شنود. او سپهسالار لشکرش را به سوی نقاط مختلف کشور روانه می­کند تا اوضاع را بررسی کنند. سپهسالار او دختری دارد که شاه از وجود او مطلع نیست. دختر همان شب در خواب می­بیند که پدرش با لشکری به او حمله ور شده است و قصد دارد او را به اسارت ببرد.

روزی شاه، به قصد شکار، از خانه خارج می­شود و در مسیرش دختری زیبارو را می­بیند و سخت عاشق او می­شود. شاه، با کمک وزیرش، از دختر خواستگاری می­کند و متوجه می­شوند که او دختر سپهسالار است. دختر پیشنهاد آزادبخت را می­پذیرد و آن­ها ازدواج می­کنند و در همان روز پیغامی برای سپسالار    می­فرستند تا خبر ازدواج­شان را به او اطلاع دهند. سپهسالار که سخت عصبانی شده است، با خود فکر    می­کند که شاه او را از آنجا دور کرده تا به مقاصدش برسد؛ پس با لشکریانش به سیستان حمله می­کند.

در این زمان دختر سپهسالار فرزندی در راه دارد. شاه و همسر باردارش پا به فرار می­گذارند و در بیابان، کودک آن­ها متولد می­شود و آن­ها به اجبار فرزندشان را در کنار چاهی رها می­کنند و می­روند تا در فرصت مناسب او را بردارند. آن­ها درپی جنگی، دوباره تاج و تخت سیستان را پس می­گیرند، اما فرزندشان را نمی­یابند.
سال ها می­گذرد. «خداداد» که جوانی بسیار لایق و جنگجوست، همراه پدرش به عیاری می­ پردازند و از مالی که از کاروانان به دست می­آورند، به نیازمندان کمک می­کنند.

در یکی از روزها، خداداد اسیر می­شود. در این زمان به آزادبخت خبر می­رسد که دزدی از طراران، جوانی را با خود به سیستان آورده است و او اینک پسرخوانده رئیس کاروان سیستان است. پسر به دربار شاه می­آید درحالی­که گوهری قیمتی به بازو دارد که یادآور فرزند آزادبخت است و او را به فکر      فرومی­رد…

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (1 votes, average: 5,00 out of 5)
Loading... چقدر این کتاب رو دوست داشتید؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نظرات

وحید ایرانی گفت:

بسیار جالب و جذاب وشنیدنی و با اجرای عالی
دست مریزاد