شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام

زمان: 02:45:32
به اشتراک گذاری:
اپیزودهای این قصه
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت اول
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت دوم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت سوم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت چهارم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت پنجم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت ششم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت هفتم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت هشتم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت نهم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت دهم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت یازدهم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت دوازدهم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست / داستان تژاو و بهرام قسمت سیزدهم
خلاصه:

درپیِ کین‌خواهی سیاوش، لشکر ایران به توران رفت و با نابخردی توس که فرمانده‌ سپاه بود و باوجودِ سفارش کیخسرو، فرود (پسر دیگر سیاوش) در نبردی کشته شد. سپس سپاه ایران راهی شهر کاسه‌رود در توران شد. اما بارش برف و سرمای سخت راه بر لشکر بست. توس خواست تا سپاه را به‌سوی ایران بازگرداند، اما با مخالفت بهرام از رای خود بازگشت. سپس گیو کوهی از هیزم گرد آورد و به آتش کشید. پس چون آتش فرونشست و یخ‌ها آب شد، سپاه بار دیگر به حرکت درآمد و به شهر گُروگِرد رسید.
آنجا اقامتگاه پهلوانی تورانی با نام «تژاو» بود. چون خبر نزدیک‌شدن سپاه ایران به تژاو رسید، یکی از چوپانان افراسیاب به نام «کبوده» را فرستاد تا از تعداد سپاه ایران آگاه شود، اما کبوده به دست بهرام کشته شد.
پس تژاو با سپاهیانش به نبرد بیرون شد. دو سپاه با هم درآمیختند، ایرانیان چیره شدند و تژاو گریخت. بیژن درپی اسب او تاخت، اما تژاو موفق به فرار شد و سپاه ایران وارد دژ شدند و آن را فتح کردند.
تژاو به نزدافراسیاب شتافت و آنچه دیده بود، بازگفت. افراسیاب پیران را عتاب کرد و پیران به‌شتاب سپاهی گران از ترکان تدارک دید و به حرکت درآمد، اما فرمان داد از بی‌راهه‌ها به‌سوی گروگرد رهسپار شوند تا ایرانیان آگاهی نیابند.
از سوی دیگر، جاسوسان فراوان بپراکند تا احوال سپاه ایران را برآورد کنند. پس بدو خبر رسید که سپاه ایران در گروگرد اردو زده و فارغ از نبرد درحال خوش‌گذرانی است. پیران را این خبر خوش آمد و مهیای نبردی ناگهانی شد.
سپاه توران، شبانه، بر اردوگاه ایرانیان تاختند و بسی کشتند و سوزاندند. پس سپاه ایران مجبور به عقب‌نشینی شد و دوباره به سوی کاسه‌رود گریخت. در این زمان گودرز سران سپاه را پیش خواند و قاصدی نزد شاه فرستاد، با نامه‌ای در سرزنشِ فرماندهی توس و بی‌تدبیریِ او که ابتدا زمینه‌ کشته‌شدن فرود را فراهم آورد و سپس سپاهیان را در عیش و نوش رها کرده است.
کیخسرو چون نامه را خواند، در خشم شد. پس نامه‌ای نزد فریبرز، پسر دیگر کاووس، فرستاد و او را امر کرد که توس را بازپس فرستد و خود، فرماندهی سپاه را برعهده گیرد. پس توس فرماندهی را تقدیم فریبرز کرد و خود و نوذریان به سوی ایران رو نهادند و چون به درگاه کیخسرو رسیدند، از شاه ایران سرزنش‌ها شنیدند.
از آن سو، فریبرز فرمانده‌ جدید ایرانیان، در نخستین گام پیکی نزد پیران روانه کرد و از او خواست تا جنگ را به مدت یک ماه متوقف کنند. پیران نیز این درخواست را پذیرفت.
از پسِ یک ماه، دو سپاه بازهم رویاروی یک‌‌‌‌‌‌‌‌دیگر صف برکشیدند و جنگی سخت درگرفت. پس پهلوانان توران به سوی فریبرز تاختند و او نیز ناچار به فرار روی نهاد. با فرار فریبرز، لشکر ایران نیز از هم گسیخت و حتی گودرز نیز قصد فرار کرد، اما گیو مانع او شد و با رشادت گودرزیان جنگ ادامه یافت.
پس گیو پسرش، بیژن، را نزد فریبرز فرستاد تا درفش کاویانی را از او بستاند و بازگردد. فریبرز از دادن درفش خودداری کرد، اما بیژن، به‌زور، درفش را از او گرفت و به میان لشکر بازگشت. پس دوباره سپاه ایران گرد درفش کاویانی اتحاد یافت. اما باوجودِ رشادت‌های بیژن و به‌ویژه بهرام (برادر گیو)، سرانجامی جز شکست در انتظار سپاه ایران نبود. سپاه بر کوهی برآمد و دست از نبرد کشید.
شباهنگام بهرام نزد پدرش، گودرز، رفت و گفت که تازیانه‌اش را در گرماگرم نبرد گم کرده و اینک قصد دارد درپیِ یافتن آن به دشت بازگردد. گیو اصرار کرد که از آن کار منصرف شود، اما بهرام راهیِ دشت شد. اما چون تازیانه را یافت و از اسب پیاده شد، اسب او رمید.
از آن سو ترکان به سویش تاختند و بهرام چنان مقاومت کرد که همگان نزد پیران ویسه روی نهادند. پیران، پسرش (رویین) را فرستاد تا بهرام را زنده اسیر کند. اما رویین و همراهانش نیز ناکام از کاراز بهرام بازگشتند. پس پیران خود با گروهی نزد بهرام تاخت و او را گفت که قصد من کشتن تو نیست؛ چیزی بخواه و در امان باش. بهرام تنها اسبی درخواست تا راهی لشکرگاه ایران شود. پیران اما که چندین تن از ترکان را به دست بهرام کشته دید، از برآوردن این خواسته امتناع کرد و بازگشت.
این‌بار تژاو به دشت تاخت و با تنی چند با بهرام جنگید و وقتی او خسته شد، با شمشیری از پشت دست او را از بدن جدا کرد و بهرام بر خاک افتاد.
چون خورشید دمید، گیو به همراه عده‌ای به جست‌وجوی برادرش، بهرام، به دشت تاخت و سرانجام او را خون‌آلود و بی‌رمق یافت. پس بهرام از برادر خواست که انتقام خون او را از تژاو بستاند. گیو، تژاو را به بند کشید و کشان‌کشان نزد بهرام آورد و سر از بدنش جدا کرد. در این دم، بهرام نیز جان بداد و گیو زاری‌کنان نعش برادر را بر دوش گرفت و نزد لشکرگاه بازگشت و به خاکش سپرد.
پس از آن سپاه درهم شکسته ایران به وطن بازگشت و پیران و افراسیاب به جشن و سرور پرداختند.

 

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (No Ratings Yet)
Loading... چقدر این کتاب رو دوست داشتید؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *