سه پیرمرد که در جوانی از سربازی فرار کردهاند، پس از سالها تصمیم میگیرند که به خدمت مقدس سربازی بروند.
سه دوست پا به سن گذاشته به نامهای «جمشید»، «طیب» و «صدیق» در بازار چلوکبابی دارند و هر سه کنار هم کار میکنند. یک روز جمشید به دوستانش خبر میدهد که میخواهد به خواستگاری خانمی به نام «بلقیس» برود که چندین بار به اتفاق دخترش به چلوکبابی آنها آمده است.
این اتفاق با وجود مخالفهای «فریبرز»، پسر جمشید، رخ میدهد و تنها موافق ازدواج جمشیدخان، عروسش «نازی» است.
در روز خواستگاری، بلقیس خانم شرطی برای ازدواج میگذارد و آن داشتن کارت پایان خدمت سربازی است. جمشید که هرگز به سربازی نرفته است، به دوستانش میگوید که باید برود و کارت پایان خدمت بگیرد. آنها به اتفاق هم در جوانی از سربازی فرار کردهاند. دوستان جمشید به وی میگویند که هر کجا برود، مثل گذشته همراهش هستند.
