«سهراب»، استاد دانشگاه، بیش از ۱۵ سال است که از ایران رفته و در اسکاتلند زندگی میکند. حالا خواهرزادهی او -فرزانه- به او تلفن میزند و میگوید که پدرش حال خوشی ندارد و میخواهد قبل از مرگ، پسرش را ببییند…
سهراب با شنیدن این پیغام، به سرعت به ایران میآید و فرزانه به استقبالش میرود تا او را به خانه پدریاش ببرد. البته این نقشهای بیش نیست؛ برای اینکه آنها سهراب را به ایران بکشانند. طبق این نقشه که فرزانه آن را طراحی کرده است، به سهراب گفتهاند که پدرش سرطان کبد دارد و کمتر از یک ماه دیگر زنده است. ولی سهراب به گفتههای آنها مشکوک میشود و میگوید که هیچ دکتری به این صراحت زمان مرگ را به مریض اعلام نمیکند.
ازطرفی سهراب متوجه میشود که دوست قدیمیاش -سعید-، چندسال پیش، به طرزی فجیع کشته شده و پرونده قتل او هنوز باز است، چون قاتل شناسایی نشده است و «محبوبه» -همسر سعید-، پس از چهارسال از مرگ همسرش، هنوز لباس سیاهش را درنیاورده است.
سهراب، سعید و «نادر»، سه دوست بودند که هر سه در جوانی خواستگار محبوبه بودند، اما محبوبه به خواستگاری سعید پاسخ مثبت داد. پس از این اتفاق، سهراب از ایران به اسکاتلند رفت و هرگز ازدواج نکرد.
نادر، دوست مشترک دیگرشان، در دیداری که با سهراب داشت، به سهراب گفت که پس از مرگ سعید، در قالب شخصی ناشناس، برای محبوبه کمک مالی میفرستد و حتی چند بار از محبوبه خواستگاری کرده که محبوبه پاسخ منفی داده است.
از طرفی، فرزانه معتقد است که محبوبه میداند قاتل سعید کیست، چون وقتی قاتل را نفرین میکند، از لحنش میتوان فهمید که او قاتل را میشناسد…

این داستان عاااالی بود خیلی هیجان انگیز بود