اخلال‌گرها

نویسنده: مجید درخشانی
زمان: 00:17:30
به اشتراک گذاری:
اپیزودهای این قصه
اخلال‌گرها قسمت اول
اخلال‌گرها قسمت دوم
خلاصه:

«اخلال‌گرها» از زبان نوجوانی به نام «حسین» روایت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود:
«با عجله وارد خونه شدم و فورا یه قوطی حلوا شکری برداشتم و به سمت تنور رفتم. باید پیش از رسیدن مادر، از تنور کمی دوده برمی‌داشتم. حسابی یخ کرده بودم و دیگه رمقی نداشتم. چشمم به در بود تا مبادا مادر بیاد و من رو تو اون وضعیت ببینه. دوده‌ها رو برداشتم و به دنبال یه قوطی دیگه بودم. قوطی شیر خشکی رو پیدا کردم که پر از نمک بود. نمک‌ها رو خالی کردم و دوده‌ها رو در آب حل کردم. در همین لحظه صدای در رو شنیدم و با عجله قوطی رو توی تنور گذاشتم. مسعود بود که من رو صدا می‌زد. می‌خواستم بهش بگم که چه‌کار کردم، اما یاد حرف‌های پدر افتادم که گفته بود: «حرف‌های شیخ مرتضی رو تو خونه‌ی دایی، نشنیده بگیر و به کسی نگو.» اما اون بهترین دوست من بود! خلاصه به زور ردش کردم و دوباره رفتم توی گنجه به دنبال قوطی شامپو. محلول آب و دوده رو با هر زحمتی که بود، توی قوطی شامپو و نمک‌ها رو سر جاش ریختم. همه چیز مثل اول شد و نفس راحتی کشیدم. منتظر شدم تا هوا تاریک بشه.»

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (No Ratings Yet)
Loading... چقدر این کتاب رو دوست داشتید؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *