زندانی بی‌گناه

زمان: 00:10:11
به اشتراک گذاری:
اپیزودهای این قصه
زندانی بی‌گناه
خلاصه:

در روزگاران قدیم در کشور نیجریه حاکمی زندگی می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد که اسمش «اوباتالا» بود. اوباتالا دوستی به نام «شانگو» داشت که او هم پادشاه سرزمین دیگری بود.
روزی اوباتالا با وزیر و پیشگویش درباره‌‌‌‌‌‌‌‌ی سفرش صحبت کرد.
وزیر گفت: در زندان‌‌‌‌‌‌‌‌های شما افراد بی‌‌‌‌‌‌‌‌گناهی زندانی هستند که باید آزاد شوند. اما پادشاه اصلا نپذیرفت. اوباتالا دلش می‌‌‌‌‌‌‌‌خواست تا بدون خبر پیش دوستش شانگو برود، اما وزیر گفت که صلاح نیست او به این سفر برود.
پادشاه اما روزها راه رفت تا به خانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی شانگو رسید. خانه‌‌‌‌‌‌‌‌ی شانگو روی تپه‌‌‌‌‌‌‌‌ی زیبایی بود. او تا به آنجا رسید، اسبی را دید که رم کرده بود. اوباتالا تصمیم گرفت تا اسب را بگیرد. او طنابی به گردن اسب انداخت و اسب را گرفت اما ناگهان سربازان پادشاه از راه رسیدند .

این داستان آموزنده برای کودکان سال آخر دبستان مناسب است.

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (No Ratings Yet)
Loading... چقدر این کتاب رو دوست داشتید؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *