شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند

زمان: 01:57:44
به اشتراک گذاری:
اپیزودهای این قصه
شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند قسمت اول
شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند قسمت دوم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند قسمت سوم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند قسمت چهارم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند قسمت پنجم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند قسمت ششم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند قسمت هفتم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند قسمت هشتم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند قسمت نهم
شاهنامه فردوسی / جلد بیست و چهار / نبرد رستم و پولادوند قسمت دهم
خلاصه:

پس از آن‌‌‌‌‌‌‌‌که سرانجام سپاه ایران به یاری رستم دستان بر لشگر انبوه تورانیان چیره شد، اخبار جنگ به افراسیاب رسید و هراس او را فراگرفت. لیکن سرداران تورانی به او اطمینان دادند که یک‌دل و یک‌پارچه در مقابل سپاه رستم خواهند ایستاد.
از آن سو، رستم بار دیگر با هدف شکست افراسیاب، لشگر را در خاک توران به حرکت درآورد و به شهر «بیداد» رسید که در آن آدم‌خواری با نام «کافور» فرمان‌روایی می‌کرد. چون ستم او شنید، با او وارد جنگ شد و او را کشت و پس از تلاش فراوان دژ او را به آتش کشید و تسخیر کرد.
افراسیاب که دانست رستم در راه نبرد با اوست، پهلوانی به نام «فرغار» را پیش خواند و او را سوی لشگر ایران گسیل داشت تا از وضعیت ایشان خبری بگیرد. سپس فرزندش، شیده، را پیش خواند و از ترس درون خویش با او سخن گفت. لیکن شیده پدر را قوت قلب داد تا در برابر رستم بایستد.
چون فرغار بازگشت و از عظمت سپاه ایران گفت، افراسیاب بار دیگر سردارانش از جمله پیران‌ویسه را احضار کرد و با آنان به مشورت نشست. سرانجام تصمیم بر آن شد که باز سپاهی گران تدارک ببیند. او شیده را به همراه نامه‌ای نزد پهلوانی تورانی به نام «پولادوند» گسیل داشت و از او کمک خواست.
پولادوند به فرمان شاه توران سرنهاد و سپاه توران دگرباره آماده‌ی نبرد شد.
دو سپاه بار دیگر در برابر هم صف کشیدند و کارزاری سخت درگرفت. پولادوند به قلب سپاه ایران حمله برد و به‌زودی توس را از پشت زین برگرفت و بر زمین کوفت. گیو به کمک فرمانده‌ سپاه ایران شتافت، لیکن او نیز به کمند پولادوند دربند شد. رهام و بیژن نیز که از آن پس به نبرد او درآمدند، کاری از پیش نبردند. پس پولادوند خود را به درفش کاویان رسانید و آن را به دو نیم کرد. سپاه ایران آشفته شد و گودرز پیر دست در دامن رستم زد.
رستم وارد کارزار پولادوند شد، اما در نخستین حمله، گرز رستم بر پولادوند کارگر نبود. پولادوند نیز بر رستم برتری نمی‌یافت. به پیشنهاد پهلوان تورانی بر آن شدند تا در گوشه‌ای از میدانِ نبرد، بدون یاری کس دیگری، به کشتی سرنهند! پس از چندی که از این زورآزمایی تن‌به‌تن گذشت، رستم پولادوند را بلند کرد و چنان بر زمینش کوفت که گمان کرد پهلوان تورانی مرده است. پس سرافراز نزد سپاهیان بازگشت و بر رخش نشست. اما پولادوند را دید که برخاسته و سوار اسب شده است. پس رستم سپاهیان را پیش ‌خواند تا در هجومی یک‌باره کار تورانیان را یک‌سره کنند. پولادوند که جان به در برده بود، نزد افراسیاب رفت و از بیهودگی این جنگ گفت و با جنگاورانش کارزار را ترک کرد. با رفتن پولادوند بار دیگر کار بر تورانیان دشوار شد.
افراسیاب به اشاره‌ پیران‌ویسه، پنهانی روی در گریز نهاد و بدین‌سان لشگر بی‌سالار توران در برابر سپاه عظیم ایران جز شکستی سخت فرجامی نداشت. رستم افرادی را از هر سو در جست‌وجوی شاه توران فرستاد، اما از او ردّی نیافت. پس لشگر ایران با غنایم بسیار قصد وطن کرد.
کیخسرو شاه ایران به پیشواز رفت و با عزتی باشکوه رستم و دیگر پهلوانان ایرانی را به دربار آورد و به یُمن این پیروزی یک ماه به جشن و شادی نشستند. پس از آن رستم نیز به موطن خویش، زابلستان، بازگشت.

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (No Ratings Yet)
Loading... چقدر این کتاب رو دوست داشتید؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *