چشمه خورشید

زمان: 00:13:34
به اشتراک گذاری:
اپیزودهای این قصه
چشمه خورشید
خلاصه:

در زمان های قدیم، تاجری با زن و دخترش زندگی می‌کردند. تاجر از دنیا می‌رود و دختر و مادر تنها  می‌شوند.
کمی از مال تاجر باقی مانده بود و همسر تاجر هم که فالگیری بلد بود، فال مردم را می‌گرفت و با پول آن زندگی می کردند.

یک روز فالی برای دخترش گرفت اما خیلی ناراحت شد چون در فال دختر دیده بود که او همسر غلام سیاه می‌شود.
زن، غلام را راهی سفر کرد و به او گفت که باید به چشمه خورشید بروی و از او بپرسی که سرنوشت دختر من چه می‌شود؟ زن می‌خواست غلام را از آنجا دور کند چون می‌خواست جلوی این ازدواج را بگیرد.
غلام هم کمی وسایل برداشت تا بفروشد و خرج سفرش کند. او از شهرهای کوچک و بزرگ عبور کرد.
به هر جا که می‌رسید انسان یا جانوری را می‌ید و هر کدام از غلام درخواست می‌کردند که سرنوشت‌شان را از چشمه خورشید بپرسد.

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (No Ratings Yet)
Loading... چقدر این کتاب رو دوست داشتید؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *