هاینریش بُل
«صدای شلیک گلوله هفتم به گوشش خورد و پیش از انفجار آن، فریادی سر داد، فریاد بلندی که چند ثانیه طول کشید و او ناگهان فهمید که مردن ساده ترین کار نیست.»
این تنها یک خط از داستان «آدم کجا بودی؟» است. و گمان میکنم همین یک خط برای این که مخاطب را به شنیدن و داستان ترغیب کند، کافی باشد.
آدم کجا بودی داستان جنگ و مردمانی جنگزده است. شروع به شنیدن داستان که میکنی نفرت از جنگ سرتاسر وجودت را فرامیگیرد. این داستان قهرمان ندارد. در واقع هیچ کدام از داستانهای هاینریش بُل قهرمان ندارند. قسمتی از داستان در مورد سربازی به نام «فاین هالس» است. اما او قهرمان داستان نیست. حتی «ژنرال» هم قهرمان داستان نیست. شاید به مذاقتان خوش نیاید اما این دو نفر مثل استارتر قبل از غذا هستند. آنها تنها شروع کنندگان داستان هستند. داستان اتفاق میافتد و گویی فاین هالس تنها شاهد داستان است. شاهدی که قرار است تمام مصیبتهای جنگ را ببیند. از شهری به شهری. از پایگاهی به پایگاه دیگر شاهد نابودی انسانهای اطراف باشد.
هاینریش بُل داستان را بهگونهای نگاشته است که گویی ماجرای جنگ را به تصویر میکشد. او نام رمانش را از باب سوم «سفر پیدایش» در کتاب مقدس گرفته است. آنجا که آدم از میوه ممنوعه میخورد و گناه خود را پنهان میکند. اما در جواب خداوند که میپرسد: «آدم کجا بودی؟» ناگزیر از پذیرش گناه بزرگ خود است. گناهی که سرچشمه گناهان بعدی است.
از دیدگاه بُل جنگ و جنگافروزی مانند گناه نخستین انسان است. شاید اگر روزی خدا از انسان قرن بیست و یک بپرسد: آدم کجا بودی؟ او در نهایت شرمندگی پاسخ دهد: در جنگ جهانی دوم…
پیش از آنکه دیر شود، پیش از آنکه صدای شلیک گلولهی هفتم را بشنوی، داستان «آدم کجا بودی» را گوش کن آن-وقت ممکن است برای پرسش خداوند، پاسخ بهتری داشته باشی.
