علیاصغر عزتی پاک
داستان آواز بلند، درباره مقطعی از زندگی یک خانواده در دوران جنگ است. راوی داستان، پسر نوجوانی به نام حبیب است. او ماجرای خانواده مادریاش را روایت میکند. داییِ حبیب (هادی) به جنگ رفته و مدتی است که خانواده از او خبری ندارند. مادر خانواده (عزیز)، هرشب پای رادیو مینشیند و دنبال موج رادیو بغداد میگردد تا بلکه خبری از پسرش بشنود. با این حال زندگی در این خانواده و در شهر جریان دارد؛ زندگیای که مدام تحت تأثیر جنگ است. حتی عشق و عاشقی راوی داستان با شکوه، دختری که در آرایشگاه کار میکند نیز از جنگ تأثیر پذیرفته است. و یا حبیب که در قضیه مفقودالاثر بودن دایی و اتفاقهای جنگ بیتفاوتتر از شخصیتهای دیگر داستان است، ولی تمام زندگیاش با جنگ و انفجار و انتظار همراه شده است.
با اینکه راوی داستان یک پسر نوجوان است و از ابتدا تا انتهای داستان از زاویه دید اولشخص، روایت میشود، ولی اصل داستان حول محور عزیز میچرخد و همه نگران وضعیت عزیز هستند، حتی بیشتر از اینکه نگران پسرش هادی باشند، چون هادی به اختیار خودش به جنگ رفته و تکلیفش مشخص است؛ ولی عزیز دلواپس هادی است. عزیز، مادربزرگ حبیب است که انتظار روزهایش را تلخ کرده و از آنجایی که مادر یکی از ستونهای اصلی خانواده است و این اتفاق تلخ و انتظار کشنده روی خانواده تاثیر بدی گذاشته است.
عزیز روزها و شبهایش را به انتظار رسیدن خبری از هادی سپری میکند؛ مدام پای رادیو مینشیند و وقتی خیلی بیقرار میشود، درِ حیاط را باز میکند و جلوی در مینشیند. گویی فضای خانه گلویش را فشار میدهد و نفس کم میآورد. آقاجان نیز بیشتر به خاطر عزیز است که به استناد خبر نصفونیمهای که دربارهی هادی شنیده، راهی سفر میشود و برای آزادی هادی به کومولهها پول میدهد. وقتی هم که دست خالی به خانه برمیگردد، با اینکه خودش هنوز خبر مشخصی از پسرش ندارد، باز به خاطر عزیز است که به او میگوید دیگر نباید منتظر هادی باشد تا خدا به او صبر بدهد و… تنها برای این که عزیز از این انتظار تلخ و کشنده نجات پیدا کند.
دایی مصطفی هم وقتی بیقراری عزیز و اقدام آقاجان برای آزادی هادی را میبیند، آقای نیلگون و پدر حبیب را با خودش همراه میکند و برای یافتن نشانهای از هادی راهی سفر میشود. در این مدت عزیز باز هم چشمانتظار است. او حالا چشمانتظار هادی، آقاجان، دایی مصطفی و دامادش یعنی پدر حبیب نیز هست. انگار تمام زندگی این زن در این مدت در انتظار میگذرد و این انتظار یا وقتی تمام میشود که آقاجان سعی میکند ماجرای کشته شدن هادی را به عزیز بگوید و یا وقتی که خانه روی سر عزیز و بقیه خراب میشود…
شنیدن این دستان به تمام عزیزانی که از دوران جنگ خاطره دارند، پیشنهاد میشود.
