خبر قصه

انار بانو و پسرهایش

گلی ترقی

وقتی گلی ترقی، در هجدهم مهر سال ۱۳۱۸ به دنیا آمد، هیچکس نمی‌دانست او قرار است نویسنده‌ای باشد که بیشتر عمر خود را در قاره‌های دیگر می‌گذراند اما بعدها به عنوان یک بانوی داستان‌نویس اثرگذار شناخته می‌شود؛ حتی کسانی که خبر داشتند پدر او لطف‌الله ترقی، مدیر مجله‌ ترقی است و به قول خود گلی، استعداد نویسندگی در خون خانواده‌ آن‌ها بود، همان‌طور که در خانواده‎ باخ، همه موسیقیدان شدند! گلی ترقی را اساساً با خاطره‌نویسی‌هایش می‌شناسند، چرا که در خلال مهاجرت، بهترین راه مبارزه با دلتنگی را نوشتن نوشتن و نوشتن، یافته بود. او نوشته است: «پدرم اغلب در حال نوشتن بود. کنارش می‌ایستادم و می‌دیدم که قلمش را در دوات فرو می‌برد و از توی آن دواتِ جادویی است که همه حرف‌ها و قصه‌ها خارج می‌شود. به محض تنهایی، انگشتانم را دانه دانه، توی دوات فرو می‌بردم و به روی میز و رومیزی و دست و صورتم می‌مالیدم … من ‌نشستم و انگشتم را در دوات کردم و می‎زدم روی کاغذ، روی پیراهنم و می‎خواستم قصه بنویسم. با انگشتم آنچه را در مغزم بود به عنوان قصه می‎نوشتم یک دفعه صدایی را شنیدم و مادرم به من نهیب ‎زد که ببین دختر کثیف با خودت چی کار کردی؟ و مادرم یقه مرا از پشت گرفت و مرا برد حمام و پیراهنم را درآورد و این دوش را که باز کرد، من دیدم ای وای این قصه‎ای را که من نوشته بودم آب برد و برای من این اولین تجربه سانسور بود. و هنوز هم فکرم به دنبال آن اولین و احتمالاً بهترین قصه‎ای است که نوشتم و فکر می‎کنم هر چی می‎نویسم برای پیدا کردن آن اولین و بهترین و کامل‎ترین قصه است.»
داستان کوتاه انار بانو و پسرهایش یکی از بهترین آثار گلی ترقی است. داستان با کلماتی ساده و روان – مثل زندگی اکثر آدم‌ها – نگارش شده است، و آنقدر بیان دلنشینی دارد که گویی مخاطب خود در دل داستان است و اتفاق برای او افتاده است.
در بخشی از داستان آمده است:

«دل و روده‌ چمدانم را با دقت بررسی می‌کنند. چیزی مشکوک و ترسناک، که نمی‌دانم چیست، در چمدانم است.
انگشتی تهدیدکننده به اندرون چمدان من اشاره می‌کند.
– آلت قتاله.
– کدام آلت قتاله؟ توی چمدان من؟
بازرس با ماموری دیگر گفتگو می‌کند. خم می‌شوند و به تصویری مجهول روی صفحه‌ دستگاه بازرسی نگاه می‌کنند. بدرقه‌کننده‌ها از پشت دیوار شیشه‌ای سرک کشیده‌اند. آن‌ها که در اطراف من هستند پچ‌پچ می‌کنند. ته چشم‌های‌شان پرسشی گنگ موج می‌زند. در یک آن تغییر شکل داده‌ام و به نظر موجودی خطرناک می‌آیم. گناهکارم و محکومیتم قطعی‌ست. تروریست؟
شاید. امکان هر فکر و هر کاری می‌رود.
آلت قتاله تبرزین طلایی‌ست که برای پسرم از خنزرپنزر فروشی گمنامی در اصفهان خریده بودم. مفت نمی‌ارزد. کسی را هم نمی‌شود با آن کشت، به خصوص خلبان هواپیما را.
چمدانم را کنار می‌گذارند. می‌بایست محتویاتش را با دقت بررسی کنند. مسافرها با شک و حیرت، شاید ترس، نگاهم می‌کنند و نگاه‌ها خیره به من و چمدانم است.
می‌گویم: بابا، این یک تبرزین کهنه است. مال درویش‌هاست. خوشم آمد خریدم. توی چمدانم است. من که نمی‌توانم با آن کاری بکنم. کدام کار؟
گوش‌شان بدهکار نیست.»

شنیدن این داستان به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌شود.