خبر قصه

دال


محمود گلابدره‌ای

«دال» درباره مهاجرت است. موضوع اصلی ایرانیان در چهل ساله گذشته. دل کندن از جایی که در آن بزرگ شدی و رشد کردی. رفتن به جایی که چیزی از آن نمی‌‌‌‌‌‌‌‌دانی وارد شدن به یک فرهنگ جدید. زندگی با آدم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های جدید. جا گذاشتن تمامی خاطراتی که در وجودت ریشه دارند و شروع یک زندگی بدون خاطره. دور شدن از عزیزانی که زمانی وجودت به وجودشان بند بوده است و پیوند خوردن با افرادی که هیچ نقطه مشترکی با آن‌‌‌‌‌‌‌‌ها نداری. و در نهایت پذیرش. پذیرش موقعیت جدید، مکان جدید، فرهنگ جدید، انسان‌‌‌‌‌‌‌‌های جدید. ولی آیا همه مهاجران در پذیرش یکسان هستند؟!
«نبی» یک نویسنده است. خانواده او پنج سال پیش به سوئد مهاجرت کرده‌‌‌‌‌‌‌‌اند. نبی نیز تصمیم می‌گیرد نزد آنان برود. همسر و دختر نبی پس از ورودش به سوئد او را به کلاس زبان می‌فرستند. و کم‌‌‌‌‌‌‌‌کم تلاش می‌کنند نبی را با سرزمین متفاوت آشنا کنند و او را در آن دیار پایبند سازند. به همین دلیل چندین کار به او پیشنهاد می‌کنند. در حالی که نبی قادر به ادامه کار و ماندن نیست و بدین ترتیب، میان او و خانواده‌اش اختلاف و نزاع در می‌گیرد. تا این که دخترش او را به پلیس تحویل می‌دهد و سرانجام او را راهی بیمارستان می‌سازند و …
در بخشی از کتاب می‌‌‌‌‌‌‌‌خوانیم:
«نبی نرم اما عصبی و متشنج از جا برخاست. مثل انگلیسی‌‌‌‌‌‌‌‌ها لبخندی زد و مثل سوِئدی‌‌‌‌‌‌‌‌ها آرام‌‌‌‌‌‌‌‌آرام طول طویل اتاق مدیر مسئول رادیوی سوئد را طی کرد.
دم در آرام برگشت و ملایم لبخندی زد و گفت: متشکرم. خیلی متشکرم از لطف و محبت شما. ما این کاره نیستیم آقا. بی-اختیار یاد حلال آل احمد افتاد و گفت: ما نیستیم، برو واسه خودت. ما بازرس هم نیستیم چه برسه به مدیر مدرسه. چه برسه به معلم هندسه. چه برسه به ح – س. مثل سوز سرمای سنگین سوئد از شکاف در خزید توی راهرو و بیرون رفت.
چه بر بنی در این یکی – دو ثانیه از جابرخاستن و تشکر کردن و خداحافظی گذشت، خدا می‌‌‌‌‌‌‌‌داند.
بیرون هوا تاریک تاریک بود. برف و سوز سرما و کولاک که بر صورتش خورد دوباره نبی شد. مثل نبی با لگد کوبید توی کوت برف کنار دیوار دیوار و گفت: کارد بخوره به شکمت از این نون بهتره…»