خبر قصه

در انتظار بربرها


جان مکسول کوتسی

«در انتظار بربرها» یک داستان خیالی است، اما موشکافانه مشروعیت نظام‌‌‌‌‌‌‌‌‌های استعمارگر را زیر سوال می‌‌‌‌‌‌‌‌‌برد. وقایع این رمان در یک شهر در شهر کوچک مرزی که نامی برای آن در نظر گرفته نشده است، در قلمرو یک امپراتوری بی‌نام رخ می‌دهد. کوتسی در این کتاب به‌‌‌‌‌‌‌‌‌خوبی توانسته است مشکلات مردم در یک شهر مرزی گمنام را بیان کند. او ماهرانه از توهم، واقعیت و نا‌شناخته‌ها در این اثر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌نویسد و در عین حال جلوی این رویدادهای پر از توهم و نا‌شناخته را می‌گیرد.
در انتظار بربر‌ها، داستانی شخصیت محور است که شخصیت‌هایش با آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌که بی‌نام و نشان هستند، ولی قابل شناسایی، جالب، آشنا و غریبه به‌نظر می‌رسند. آشنا به این علت که: خصایص و ویژگی‌های حقیقی را نشان می‌دهند. و غریبه به این دلیل که: آن‌ها خصایص، ویژگی‌ها و خلقیات منحصر‌ به‌‌‌‌‌‌‌‌‌فرد خود را دارند که بیشتر آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها همگانی نیستند، بلکه بیشتر حاصل تمرکز نویسنده برای خلق خلاقانه چنین کاراکتر‌های است.
روایت توسط شهردار این شهر مرزی تعریف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. این در حالی است که خود شهردار شخصیت اصلی داستان است.
شهردار در عین این‌‌‌‌‌‌‌‌‌که اتفاقات گذشته را نقل می‌کند، همه چیز را به‌‌‌‌‌‌‌‌‌صورت کامل نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌داند. داستان به‌گونه‌ای باز‌گو می‌شود که خواننده تقریباً مشاهدات شخصیت اصلی داستان را در طول روایت دریافت می‌کند؛ چنان که گویی مخاطب در حال خواندن گزارش است؛ ولی این روند و حالت نوشتاری هیچ مزاحمتی برای خواننده ایجاد نمی‌کند. این به آن دلیل است که، ما در حال خواندن یک داستان دیالوگ محوری نیستیم؛ بلکه، به‌عنوان خواننده تمام شخصیت‌های داستان را از چشم شهردار – شخصیت اصلی داستان -، می‌بینیم و می‌شناسیم، و نویسنده توانسته به‌خوبی از پس این چالش بر‌آید.
در بخشی از کتاب آمده است:
«می دانید، یک موقع‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی از سال هست که بربرها می‌‌‌‌‌‌‌‌‌آیند پیش ما داد و ستد کنند. آن وقت بروید سر بساطی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها تا ببینید سر کی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را کلاه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذارند و به‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان کم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌فروشند و سرشان داد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌زنند و خوار و زارشان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنند. ببینید کی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها از ترس این که مبادا سربازها به زن‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاشان بد و بی راه بگویند آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را توی اردوگاه می‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذارند و با خودشان نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورند… من شهردار می-بایست بیست سال آزگار با همین خواری و خفتی که هر نوکر بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سر و پایی یا کشاورز دهاتی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای به سر آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها می‌‌‌‌‌‌‌‌‌آورد دست وپنجه نرم کنم. تحقیر را چه جور می‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود از یاد برد به‌‌‌‌‌‌‌‌‌خصوص این که به‌‌‌‌‌‌‌‌‌خاطر هیچ و پوچی مثل تفاوت آداب سر سفره و آرایش پشت چشم باشد؟ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواهید بدانید بعضی وقت‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها من چه آرزویی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم؟ آرزو می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنم این بربرها پا شوند و حق ما را کف دست‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان بگذارند تا یاد بگیریم به‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان احترام بگذاریم.»