خبر قصه

سرگذشت ندیمه

مارگارت اتوود

«سرگذشت ندیمه» یک رمان پادآرمان‌شهری (دیستوپیایی) به قلم «مارگارت اتوود»، نویسنده‌ی بنام کانادایی، است که جوایز زیادی از جمله جایزه بوکر را از آن خود کرده. این کتاب به زندگی شهروندان در یک حکومت تمامیت‌خواه مسیحی به نام «جمهوری جلید» می‌پردازد و این موضوع را از خلال زندگی زنی به نام آفرد به تصویر می‌کشد. آفرد ندیمه‌ای است که زندگی‌اش را در باردار شدن از فرمانده خلاصه کرده‌اند و او میان کرختی، بقا و عصیان در کشاکش است.
یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوید و تمام چیزهایی را که در زندگی دارید، از شما می‌گیرند. وضعیت اضطراری اعلام شده است. رئیس جمهور را به ضرب گلوله ترور کرده‌اند و تمامی اعضای کنگره را به رگبار بسته‌اند. جوی خون به راه انداخته‌اند و به دنبال همین خونِ روان است که حکومت جدید اعلام وجود می‌کند: جمهوری جلید. حکومت جدید، قانون اساسی را لغو کرده و قوانینی سفت و سخت و باورنکردنی بر اساس تفاسیر معوج از کتاب انجیل ارائه می‌دهد تا به خیال خودش حکومت آرمانی مسیح را بر زمین مستقر کند. قوانین جدید، زندگی شما را زیر و رو می‌کند و کوچک‌ترین کارهای روزمره را تحت کنترل مستقیم خود می‌گیرد؛ تصمیماتی مانند ازدواج، طلاق و… دیگر امری شخصی نیست و باید بر اساس دستورات حکومتی صورت بگیرد. بر اساس این قوانین، زندگی پیشینِ شما مردود است و شخصی ناهنجار محسوب می‌شوید. باید همسرتان، دخترتان، شغل و خانه‌ی کوچک‌‌‌تان را رها کنید و بپذیرید که جزوی از اموال یکی از قانون‌گذاران حکومت جدید هستید. به کابوس می‌ماند. درست است؟ این داستان زنی به نام «آفرد» است که با زبان خود او در کتاب سرگذشت ندیمه، به قلم مارگارت اتوود، روایت می‌شود.
در این سرزمینِ جهنمی و تاریک که گویی یک‌شبه از آسمان به زمین نازل شده، اکثر مردم عقیم هستند و مسئله‌ی زاد ولد، ساختار طبقات اجتماعی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. بر همین اساس، طبقه‌ی جدیدی از زنان شکل می‌گیرد که ندیمه نام دارند. ندیمه‌ها توسط خانواده‌های قدرتمندان و ثروتمندان به اسارت گرفته می‌شوند تا برای‌‌‌شان فرزندآوری کنند. آفرد که نام اصلی‌اش را تغییر داده‌اند، یکی از همین ندیمه‌هاست. او را در شهر ماساچوست امریکا به ندیمگی یکی از فرماندهان جلید درآورده‌اند. او از نسل زنانی است که زندگی پیش از جمهوری جلید را خوب به خاطر می‌آورد و کم و بیش در مسیر شوریدن علیه این دیکتاتوری قرار می‌گیرد. اما چگونگی رقم خوردن این شورش، پیچ‌وخم‌های زیادی دارد و جنبه‌های مختلفی از ساختارهای سرکوب و شخصیت‌های تحت انقیاد چنین حکومتی را روشن می‌کند.
کتاب سرگذشت ندیمه رمانی ضدآرمان‌‌‌شهری است که در سال ۱۹۸۵ نوشته شد و علی‌رغم انتقادها، بلافاصله جوایز زیادی را از آن خود کرد. این کتاب از برجسته‌ترین کتاب‌های ادبیات کانادا به شمار می‌رود و اگرچه در ژانر علمی – تخیلی نوشته شده، اما درون‌مایه‌های سیاسی – اجتماعی دارد. مارگارت اتوود می‌گوید داستان آن را بر اساس اتفاقات تاریخی واقعی از گوشه و کنار جهان گردآوری کرده است. این کتاب ضدآرمان‌شهری فمینیستی است، با ساختاری مدرن نوشته شده و از اولین کتاب‌های دیستوپیایی به شمار می‌رود که با شدت بخشیدن به تبعیض‌های جنسیتی و طبقاتی، مسائل زنان را مطرح می‌کند. فراموشی حافظه و تاریخ، فجایع زیست‌محیطی و از دست رفتن انسانیت نیز از جمله مسائل محوری این کتاب است.

با تمام این تفاسیر، شاید به نظر برسد که کتاب سرگذشت ندیمه فضایی افسرده و تاریک دارد، اما در عین اتفاقات وحشتناک، از طنز و سرزندگی نیز خالی نیست و رگه‌های امید و آگاهی در آن به چشم می‌خورد. همه چیز وحشت‌آور است، اما قلم گیرای اتوود کشش داستان را چندین برابر می‌کند و کشمکش‌های همان شخصیت‌های کرخت و از رمق افتاده‌ی این جامعه‌ی جدید و تقلاهای‌‌‌شان در زیر خفقان شدید، به داستان پویایی می‌بخشد.
کتاب سرگذشت ندیمه تا به امروز به چهل زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شده است. «سهیل سمی» نیز آن را به فارسی برگردانده و به همت انتشارات ققنوس در اختیار مخاطب فارسی زبان قرار داده است.
در بخشی از کتاب سرگذشت ندیمه می‌خوانیم:
کامیون متوقف می‌شود. درهای پشتی باز می‌شوند. نگهبان ما را به بیرون رم می‌دهد. کنارِ در نگهبان دیگری ایستاده که مسلسلی روی شانه‌اش انداخته است. زیر نم‌نم باران، دسته‌جمعی به سمت درِ جلویی می‌رویم و نگهبان‌ها سلام می‌دهند. کامیون بزرگ ایمِرج، از آن‌ها که دستگاه‌های مختلف و پزشک سیار دارد، آن سوتر در جاده مدور پارک شده است. یکی از پزشک‌ها را می‌بینم که از شیشه کامیون بیرون را نگاه می‌کند. نمی‌دانم داخل کامیون، حین انتظار چه می‌کنند. احتمالا زیاد فال ورق می‌گیرند یا مطالعه می‌کنند، سرگرمی‌ای مردانه. اکثر اوقات اصلا نیازی به وجودشان نیست. فقط در موارد ضروری وارد خانه می‌شوند.
قبلا اوضاع طور دیگری بود. آن‌ها مسئول بودند. عمه «لیدیا» می‌گفت، واقعا شرم‌آور بود. شرم‌آور. آنچه به ما نشان داد یک فیلم بود که در بیمارستانی قدیمی ساخته شده بود: زنی باردار، در ماشینی سیم‌کشی‌شده که از همه طرفش الکترود بیرون می‌آمد، طوری که شبیه آدم آهنی شکسته‌ای شده بود، و سِرم به بازویش وصل بود. مردی با چراغ‌قوه میان پاهای او را می‌گشت، همان جا که موهایش تراشیده بود. دختری کاملا بی‌مو، یک سینی پر از چاقوهای استریلیزه‌شده، و همه ماسک به صورت داشتند.