صادق هدایت
کتاب سگ ولگرد، نوشته صادق هدایت از آخرین آثار اوست که به چاپ رسید. هرچند هدایت داستانهای این کتاب را در سالهای قبل نوشته بود؛ اما چون سالها ممنوعالقلم بود، چاپ نشدند. در واقع صادق هدایت از اولین کسانی بود که گرفتار سانسور حکومت شاهنشاهی در ایران شد.
کتاب شامل هشت داستان کوتاه است به نامهای «سگ ولگرد»، «دونژوان کرج»، «بنبست»، «کاتیا»، «تخت ابونصر»، «تجلی»، «تاریکخانه» و «میهنپرست».
هدایت پیش از آنکه داستان سگ ولگرد را بنویسد، رساله «انسان و حیوان» را چاپ کرد و در آن از دغدغههای حیواندوستیاش نوشت و توجه جامعه را به ظلمهای مستتر و آشکاری جلب کرد که جامعه انسانی نسبت به حیوانات روا میدارد. این حیواندوستی تا آنجا پیش رفت که رساله «در فواید گیاهخواری» را نوشت و نسبت به کشتار حیوانات اعلام برائت کرد.
اولین چیزی که در داستان سگ ولگرد به چشم میخورد نیز همین حیواندوستی است. چند نویسنده تراز اول را میشناسید که در داستانهایشان از حیوانات بنویسند و یک سگ، آن هم سگی ولگرد را موضوع اصلی داستانشان قرار بدهند و داستان را از نگاه و زاویه دید او پیش ببرند؟
هدایت اما پا را فراتر گذاشته و زندگی انسانی را در آیینه زندگی این سگ تجزیه و تحلیل میکند.
موضوع اصلی قصه، پات، سگ اصیل اسکاتلندی است که بعد از یک گردش روزانه از صاحبش جدا افتاده و حالا در میدان ورامین آواره و سرگردان و تو سریخور مردم محل است.
هدایت، انسانیترین و لطیفترین توصیفات بشری را در وصف این سگ مینویسد و چشمهایش را چشمهای آگاه انسانی توصیف میکند. به نظر میرسد هدایت با نوشتن چنین توصیفاتی در پی ذکر این نکته است که تفاوتی در جان آدمها و حیوانات نیست.
پات با استشمام بوی شیربرنج، حس نوستالژی آغوش مادر و راحتی و آسایش دوران کودکی در ذهنش تداعی میشود، احساسی روانشناختی و انسانی.
سگ بیچاره خود را جدا افتاده از صاحبش، بیپناه و سرگردان میبیند. همه جا به دنبال اثری از اوست. صاحب برای او خداست. خدایی که انسانها از او جدا افتادهاند و تمام مکاتب نظری و فقهی و فلسفی تنها به دنبال یک چیزند، بازگشت به اصل و ریشه یا همان خدا. جای جای داستان سگ ولگرد، ردپای مباحث هستیشناختی و انسانشناختی پیداست که در طی سالیان، منتقدان با نظریههای مختلف ادبی به بررسی آنها پرداختهاند.
جدا از بررسی محتوایی، زبان صادق هدایت و قدرت نثر او مسحورکننده است. در صفحه ابتدایی داستان سگ ولگرد آمده است:
«میدان و آدمهایش زیر نور خورشید قهار، نیمسوخته، نیمبریان شده، آرزوی اولین نسیم غروب و سایه شب را میکردند. آدمها، دکانها، درختها و جانوران از کار و جنبش افتاده بودند. هوای گرمی روی سر آنها سنگینی میکرد و گرد و غبار نرمی جلوی آسمان لاجوردی موج میزد که به واسطهی آمد و شد اتومبیلها پیوسته به غلظت آن میافزود».
سکوت و سنگینی میدان آفتابخورده، آنقدر ملموس روایت میشود که انگار خواننده تصویر را به عینه در برابر خود میبیند و این زبان گویا در سرتاسر کتاب سگ ولگرد دیده میشود.
هدایت از جمله نویسندگانی است که نه تنها از پس پیچ و خم مفهومی داستان بلکه از پس ساختار زبانی اثر داستانی نیز به خوبی برآمده است.
بخشی از مقاله «ما سگان بیصاحب؛ مروری بر کتاب سگ ولگرد»
شیرین زارعپور
