نویسنده: آنتوان دو سنت اگزوپری
گاهی با خود فکر میکنم آیا در سرتاسر کرهی خاکی کسی هست که شازده کوچولو را نخوانده باشد و یا نشنیده باشد؟َ!
حکایت عجیبی دارد این شازده کوچولو. انگار برای همه و در هر سنی نوشته شده است. در کودکی وقتی داستان را با صدای مادرت میشنوی، خود را در قالب شاهزادهای میبینی سرگردان بین سیارکها، که از قضا تنها ماندهای و دنبال دوست میگردی. شاید در آخر داستان به این درک برسی که دروغ چیز خیلی بدی است و آدم به دوستش دروغ نمیگوید.
بعدها که بزرگتر میشوی و خودت کتاب را میخوانی با دنیایی از واژههای تازه روبهرو میشوی. واژههایی که شاید در گذشته نیز شنیده باشی و یا خوانده باشی. ولی حالا ترجمه زیبای «محمد قاضی» و یا «احمد شاملو» آنچنان ماهرانه آنها را کنار هم چیده است که در واژگان کتاب غرق میشوی. شاید دلت بخواهد بزرگ که شدی خلبان شوی. با مفهوم عشق آشنا میشوی. معنای غرور و تنهایی را درمییابی. حرص و آز را میفهمی و با دنیای عجیب و غریب بزرگ-سالان آشنا میشوی.
سالهای بعد اگر بخت با تو یار باشد و دوباره شازده کوچولو را بخوانی، ممکن است خیره به دیوار روبهرو نگاه کنی، آهی بکشی و در دل با خودت بگویی: چقدر تو را درک میکنم شازده کوچولو. من هم میان تمامی آدمیان حس تنهایی دارم.
در نهایت زمانی میرسد که میفهمی شازده کوچولو بیانی سورئالیستی از فلسفهی زندگی دارد. و متوجه میشوی که زندگی آنقدر جدی نیست، اما باید در خاک ریشه داشته باشی تا باد تو را به اینسو آنسو نبرد.
گاهی با خودم فکر میکنم اگر حس رقابت در آنتوان اگزوپری وجود نداشت و او در سال 1935 هواپیمایش را برای شکستن رکورد پرواز بین پاریس و سایگون به پرواز درنیاورده بود و در این مسیر مجبور به فرود اضطراری در صحرای بزرگ آفریقا نمیشد، آیا شازده کوچولو خلق میشد؟
حالا در هر سنی که هستی یکبار دیگر شازده کوچولو را گوش کن. شاید اینبار به این درک برسی که همهی آدم بزرگها زمانی کودک بودهاند اما تعداد بسیار کمی از آنها «کودک بودن» را در خاطر دارند.
