گابریل گارسیا مارکز
حضور فاتحانهی مرگ. این همان جیزی است که مارکز در داستانش اعلام میکند. سانتیاگو قرار است بمیرد. این را همگان میدانند، شاید خودش هم متوجه شده باشد. ولی کسی نمیتواند جلوی مرگ او را بگیرد. مرگ همچون پیرمردی باوقار اما بیرحم از تمام موانع عبور میکند و خود را به سانتیاگو میرساند. سانتیاگویی که گویی از قبل مرده است. به جرات میتوان گفت «قتلی که منتظرش بودند» نه دربارهی مرگِ یک فرد که داستانی درباره «قطعیت مرگ» است.
پاراگرافی از رمان آنچنان با مرگ پیوند خورده است، که گویی مرگ در میانهی آن نشسته است و موذیانه لبخند میزند. «ماندگارترین تصویری که از آن یکشنبهی نامیمون به ذهن سپردهام سیمای «پونثیو بیکاریوی» سالخورده است که تکوتنها روی چهارپایهای وسط حیاط نشسته بود. او را آنجا گذاشته بودند به خیال اینکه حرمتش را نگه دارند، و مهمانها ناخواسته با او برخورد میکردند، با کسی دیگر اشتباه گرفته میشد، جابهجایش میکردند تا مانع رفتوآمد نباشد، و او سَرِ برفگرفتهاش را اینسو و آنسو میجنباند، با قیافه مغشوش و پریشان آدمی که تازه نابینا شده به پرسشهایی پاسخ میگفت که به او مربوط نمیشدند و سلام کسانی را جواب میداد که فقط گمان برده بود به او سلام کردهاند. و گرفتار در دایرهی فراموشی، شادمان بود. با پیراهن آهارخوردهای که مثل مقوا شده بود و عصایی از چوب صندل که مخصوصِ جشن عروسی برایش خریده بودند.»
سانتیاگو از جمله انسانهایی است که از مرگ میهراسد. این را مارکز در رفتار سانتیاگو نشان میدهد. هنگامی که سانتیاگو در حال خالی کردن اسلحه است و هراس دارد گلولهای در آن باشد، از مرگ میترسد. در خوابی که میبیند، از مرگ میترسد. هنگام روبهرو شدن با خرگوشهایی که برای ناهار کشتهاند، از مرگ میترسد.
قتلِ سانتیاگو صبح بعد از شبِ عروسی اتفاق میافتد. شبی که پونثیو بیکاریوی به مثابهی سمبل مرگ در میان عروسی نشسته بود.
اگر «قتلی که منتظرش بودند» را بشنوید، وقت ارزشمندتان را صرف شنیدن داستانی ارزشمند کردهاید.
