اولیور ساکس
«مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت» عنوان کتابی از «دکتر اولیور ساکس»، نویسنده و پزشک انگلیسی است. این کتاب، مجموعهای از داستانهای کوتاه دربارهی بیماریهای عصبی و رفتاری انسانهاست. در داستان اصلی کتاب «مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت، دکتر ساکس به تشریح موردی از بیماری آنومی میپردازد. این بیماری آنگاه رخ میدهد که بخشی از مغز که مربوط به فهمیدن واقعیت و ارزیابی شرایط است، آسیب ببیند. در این داستان، مردی با این بیماری مبتلاست و به جای اینکه همسرش را ببیند، یک کلاه را به عنوان سر همسرش تصور میکند.
دکتر ساکس در داستانهای دیگر این کتاب نیز به شرح بیماریهایی مانند آلزایمر، پارکینسون، تروما مغزی، وسواس و… پرداخته است. او با به کارگیری شیوهی داستانگویی به طرز قابل فهم و سادهای به بیان مفاهیم پیچیدهی علمی مرتبط با بیماریهای عصبی پرداخته است و به خواننده اجازه میدهد تا با بیماریهای عصبی و رفتاری و روشهای درمانی هرکدام آشنا شود. او از تجربیات خود در برخورد با بیماریهای عصبی و رفتاری درمانگاههای مختلف برای نوشتن این کتاب الهام گرفته است و با استفاده از داستانهایی که بر اساس تجربیات واقعی بیمارانش نوشته است، خواننده را با جزئیات برخی بیماریهای عصبی و رفتاری انسانها آشنا میکند.
کتاب مردی که زنش را با کلاه اشتباه می گرفت و ماجراهای بالینی دیگر، با ترجمهی «ماندانا فرهادیان» توسط و «نشر نو» چاپ و منتشر شده است.
در بخشی از کتاب مردی که زنش را با کلاه اشتباه گرفت میخوانیم:
«دکتر پ» موسیقیدان برجستهای بود. سالها خوانندهی معروفی بود و بعد هم معلم مدرسهی موسیقی منطقه شده بود. در مدرسه، در روابطش با شاگردان برای اولین بار مشکلات عجیب و غریبی رخ نمودند. دکتر پ گاهی هنرجوها را نمیشناخت، یا دقیقتر بگویم قیافهشان را نمیشناخت. اما به محض آنکه هنرجو صحبت میکرد از صدایش او را بهجا میآورد. چنین مواردی بیشتر و بیشتر اتفاق افتادند و مایهی سردرگمی و حیرت و گاهی هم خنده میشدند. دکتر پ نه فقط روزبهروز قدرت تشخیص قیافهها را بیشتر از دست میداد، بلکه در جاهایی هم که قیافهای در کار نبود قیافهای میدید: شبیه آقای ماگوی مهربانی بود که در خیابان بر سر شیر آتشنشانی و پارکومتر دست نوازش میکشید، چون آنها را به جای سر بچهها میگرفت؛ با خوشرویی دستههای کندهکاری شدهی مبلها را خطاب قرار میداد و از اینکه جواب نمیگرفت متحیر میشد. اوایل این اشتباهاتِ عجیب و غریب شوخی قلمداد میشدند و مایهی خنده بودند، حتی برای خود دکتر پ. مگر نه اینکه همیشه اهل مزاح و شوخی بود و حس طنز خارقالعادهای هم داشت؟ توان موسیقیاش مانند همیشه عالی بود، احساس بیماری نمیکرد، هیچوقت به آن خوبی نبود، این خبط و خطاها هم بهقدری مضحک و بهقدری سادهلوحانه بودند که جدی تلقی نمیشدند یا نمیشد آنها را جدی گرفت. تا سه سال بعد هم کسی فکر نمیکرد که «یک جای کار ایراد دارد»، تا اینکه دیابت گرفت. دکتر پ که میدانست دیابت به چشم آسیب میرسانَد به چشمپزشک مراجعه کرد و چشمپزشک هم خیلی دقیق شرح حالش را بررسی و معاینهاش کرد. چشمپزشک عاقبت نتیجه گرفت که «چشمهای شما مشکلی ندارند، اما قسمت بینایی مغز شما مشکل دارد. شما به من نیاز ندارید، باید به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کنید.» به این ترتیب و با این راهنمایی، دکتر پ آمد پیش من.
