«نامه اوریانا فالاچی به کودکی که هرگز به دنیا نیامده است.»
«نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» با زاویه دید اول شخص و در قالب نامهای از طرف یک زن جوان که گویا خود نویسنده است، خطاب به جنینی که در شکم خود دارد، نوشته شده تا فرزند نازادهاش را از مشکلات دنیا و بیرحمیهای آن آگاه سازد.
«نامه به کودکی که هرگز زاده نشد» فریادی است از خشم نسبت به آنچه بر سر بشر آمده است، در عین حال از عشق مادر شدن نیز میگوید. کتاب کوچکی که از نخستین سطر تا انتها سرشار از احساس شادی، ترس، مهربانی، یأس، خشم، امید، افسردگی و اضطراب است.
شاید بحث اصلی اوریانا فالاچی در این کتاب سقط جنین باشد، اما به طور کلی تمام دیدگاههای موجود درباره زن را توجیه میکند. نویسنده به سوالات ذهنیاش، که هر انسانی و مخصوصا هر زنی ممکن است در طول عمرش بارها از خود بپرسد، پرداخته است؛ همچون فرزند به دنیا آوردن، شیوه زندگی، چگونه زیستن، زن یا مرد بودن، عدالت، عشق و…
