سیرج – کرمان – ایران
۱۶ شهریور ۱۳۲۳ –
داستانها:
قصههای مجید /بچههای قالیبافخانه /نخل /چکمه /خمره /مشت بر پوست /تنور /مربای شیرین /لبخند انار /مهمان مامان /نه تر و نه خشک /شما که غریبه نیستید /پلوخورش /مثل ماه شب چهارده /نازبالش /هوشنگ دوم /آبانبار /ته خیار /معصومه /من غزال ترسیدهای هستم /قاشق چایخوری
نمایشنامهها:
کبوتر توی کوزه /پهلوان و جراح /مأموریت (تلویزیونی)
در سال ۱۳۲۳ در روستایی به نام سیرچ از توابع کرمان و در دل طبیعت و کوه به دنیا آمد. او از همان بدو تولد در حالی که هنوز شش ماه بیشتر نداشت، با اولین حادثه تلخ دوران زندگیاش یعنی مرگ مادر مواجه شد. او که جز شنیدههایی از خاطرات مادر چیزی را از او به خاطر نمیآورد، درباره آخرین خاطره مادرش میگوید: «یکی از پیرزنان روستای سیرچ تعریف میکرد: آخرین بار که پیش مادرت رفتم، حالش خیلی بد بود. بنابراین، نمیگذاشتند تو از سینه او شیر بخوری، چون میگفتند مسلول است. مادرم سرفه میکرده و حالش خیلی بد بوده است. وقتی مادرم میخواسته به من شیر بدهد، گفتهاند که الان شیر نده. وقتی حالت خوب شد، این کار را میکنی. آن زن میگفت که مادرت مرا صدا کرد، تو را داد به دست من و از من خواست که به تو شیر بدهم. بعد دست کرد دامن مرا گرفت؛ در دستش فشرد و گفت: من دیگر بچهام را نخواهم دید. بعد، آن زن مرا میبرد. من مادرم را هیچوقت ندیدم. هیچوقت او را به یاد نمیآورم و هیچ تصویری از او در ذهنم نیست.»
البته، در این میان خلأ وچود پدر نیز، علاوه بر فقدان مادر، بر زندگی این کودک تازه متولدشده، سایه افکنده بود. پدر او پس از ازدواج به استخدام ژاندارمری درآمده بود و در زاهدان خدمت میکرد، بر اثر شدتیافتن بیماری روانیاش از ژاندرمری اخراج شد و با حالی بیمارگونه و بحرانی به خانه برگشت تا پس از گذشتن شش سال از تولد این کودک برای اولینبار او را ببیند. ملاقاتی که خاطرهاش اینچنین در یاد وی ماندهاست: «این اتفاق در یکشب روی داد، شبی بود که خوابیده بودم. خواب بودم. سر و صدایی شنیدم. بیدار شدم. چشمم به صورت مردی افتاد با ریشهای بلند و موهایی ژولیده و خیلی عصبانی. او خودش را روی من انداخت و بناکرد به بوسیدن من. بوی بد بدنش را احساس میکردم. انگار، مدتی بود که حمام نرفته بود. افتاده بود روی من و گریه میکرد. او را میکشیدند تا من اذیت نشوم. من پدرم را در این صحنه دیدم.»
اما با وجود همه این ناملایمات و سختیها، از آغاز تولد او خود را در دامان پدربزرگ و مادربزرگی مهربان و دلسوز یافت. کسانی که کوشیدند تا این خلأهای عاطفی او را پُر کنند و با پرورش او در دامن پرعطوفت خویش نقش مهمی را در زندگی و سرنوشت این کودک ایفا نمایند. «من چشم بازکردم خودم را در خانهای یافتم که پیرزن و پیرمردی در آن بود. من با آنها بزرگ شدم. خواهر و برادری نداشتم تا با آنها همسخن بشوم. همبازی نداشتم. در بازیهای دستهجمعی هم شرکت نمیکردم. اگر هم شرکت میکردم، یا خودم کنار میکشیدم، یا بیرونم میکردند. از همه مهمتر اینکه من یارغار فقر، درد، پیری، بیماری، نداری و مرگ بودم.»
گرچه پدربزرگ او کدخدای روستا بود؛ اما فقر در چنین روستای دورافتادهای چنان عمومیت داشت که هیچ استثنایی را قبول نمیکرد و خانواده آنان نیز، با تجربه فقر و گرسنگی دست به گریبان بودند. مادربزرگ او اگرچه زنی بسیار مذهبی بود و به عنوان پزشک سنتی روستا مورد احترام همه قرار داشت؛ اما بیشترین تأثیر را پدربزرگ بر روی شخصیت آن کودک تنها و گوشهگیر گذاشت. رابطه عاطفی فوقالعاده میان او و پدربزرگش برقرار بود و ویژگیهای جذاب شخصیتی پدربزرگ ضمن آنکه تکیهگاه و مأمن دلپذیری برای هوشو (هوشنگ) بود، باعث تقویت استعدادهای وی گشت و سمت و سوی آینده او را نشان داد. او درباره ویژگیهای پدربزگ میگوید: «او پیرمردی بیسواد بود؛ ولی تخیل بسیار قوی داشت. در بین روستاییها هم احترام داشت و رویش حساب میکردند. پدربزرگم خوب شعر میخواند. دوبیتیهای محلی را در حافظه داشت و بسیار خوشسخن خوشصحبت بود. ویژگی او این بود که قصه میگفت و مرتب مرا پر میکرد. چیزی که در پدربزرگم خیلی عجیب بود، بعضی شبها که هواپیما از آسمان روستای ما عبور میکرد – که ما به آن میگفتیم بالو – از هواپیما میپرسیدم و او با تخیل خودش، آن را برایم وصف میکرد. ما شبها به پشتبام میرفتیم و در کنار همدیگر میخوابیدیم و او هر شب تا نصفشب برای من قصه میگفت. البته، این قدرت تخیل پدربزرگ در داستانپردازی میراثی شد برای هوشنگ جوان تا بعدها او را به یکی از نویسندگان موفق در زمینه ادبیات کودک و نوجوان مبدل سازد.
هوشنگ مرادی پس از پایان تحصیلات ابتدایی، در سیزدهسالگی پا را از روستای کوچک خود فراتر نهاد و برای ادامه تحصیل عازم کرمان شد. این شهر برای او به نسبت روستای زادگاهش حکم جهان بزرگتری را داشت که روح جویای او را با تجربههای گوناگون آشنا ساخت. او در این شهر توانست پایههای فرهنگی خود را تقویت سازد و حتی توانست به فعالیت در رادیو کرمان بپردازد. خود او درباره این تحول مینویسد: «در کرمان شکفته شدم. با انسانهای زیادی آشنا شدم. تئاتر و سینما را شناختم. با ابزار سینما رابطه برقرار کردم و کتابهای زیادی خواندم که پایم را در هنر و ادبیات محکم کرد. در نوجوانی، روزها میرفتم عکسهای درِ سینماها را میدیدم، آن وقت ها بلندگوی را میگذاشتند دم در سینما و صدای فیلم در بیرون پخش میشد. من این صدا را با آن تصویرها یکی میکردم. در حقیقت، بازتاب زندگی خصوصی من در همه کارهایم به چشم میخورد. این دست خودم نیست و ضمناً تنها، سرمایه من است که میتوانم با آن بنویسم.» حال و هوای روستا در هوشنگ مرادی کرمانی تاثیر بهسزایی داشته است. او در اینباره گوید: « من تا سیزده – چهارده سالگی در روستای سیرچ تا هجده – نوزده سالگی در کرمان بودهام. در نتیجه این حسهای بچهگانه همینطور، در من زنده میشود و وقتی زنده شد، اینها را میخواهم بنویسم. درنتیجه، طبیعتاً برمیگردم به همان لهجه و میبینیم که با آن لهجه بهتر میتوانم حرفم را بزنم. ضربالمثلی انگلیسی میگوید که شما میتوانید یکی را از روستایش بیرون بیاورید؛ اما هرگز نمیتوانید روستا را از او خارج سازید. روستا در درون من است.»
مرادی جوان در سال ۱۳۴۳ پس از شش سال زندگی در کرمان دومین گام مهم زندگی خود را برداشت و با مهاجرت به تهران مرحله جدیدی از زندگی خود را آغاز کرد: «تهران دریای بزرگی است. تهران اقیانوسی است به پهنای آرزوهای من. مثل پرکاهی افتادم تو اقیانوس. میان توفانها و موجها.»
مرادی جوان دوباره، در تهران با طعم فقر و نداری همراه با غربت روبرو شد و برای امرار معاش مجبور به تجربه مشاغل گوناگون گشت؛ اما با وجود این توانست در این شهر، دوره هنرستان هنرهای دراماتیک را بگذراند و در ضمن آن مدرک لیسانس زبان انگلیسی را اخذ نماید. او در طی همه این سالها علیرغم تمام مشکلات و سختیهای فراوان همچنان به کار مورد علاقه خود؛ یعنی نویسندگی اهتمام ورزید و داستانهایی به صورت پراکنده در مجلات و روزنامهها به چاپ رساند. او در تهران با شخصیتهای بزرگ فرهنگی وادبی کشور آشنا شد که تا حد بسیاری توانست او را در رسیدن به اهدافش ترغیب کند. در سال ۱۳۴۹ اولین کتاب خود را با نام «معصومه» منتشر کرد که مجموعهای از دوازده داستان بود. این کتاب که با تأثیر از شرایط اجتماعی و ابتذال رایج آن روزها نوشته شده بود، موفقیتی برای مرادی به ارمغان نیاورد. دومین اثر او هم با نام «غزال ترسیدهای هستم» به دلیل عدم پختگی زبان و همچنین برخی از ضعفهای محتوایی و ساختاری مورد توجه قرار نگرفت.
در ۱۳۵۳ شروع به تحریر «قصههای مجید» نمود که به سفارش رادیو و برای اجرا در آن نوشته میشد. این قصهها به مرور زمان، چنان در میان مخاطبان رادیو محبوبیت پیدا کرد که بعد از انقلاب، هم همچنان ادامه یافت. در سال ۱۳۵۸ این قصهها را در قالب کتابی به چاپ رساند که باعث شهرت مرادی گشت. قصههای مجید درواقع، نقطه عطفی در دوران نویسندگی مرادی بود که حرکت او را به سوی موفقیتهای بعدی تسهیل نمود. او که پس از فارغالتحصیلی به استخدام وزارت بهداشت درآمده بود.(به مدت بیستوهفت سال؛ یعنی تا زمان بازنشستگی در این وزارتخانه اشتغال داشت)، همچنان به نویسندگی ادامه داد و توانست آثار خوب و قابل توجهی در زمینه ادبیات کودک و نوجوان بنویسد که نه تنها، در ایران؛ بلکه در بسیاری از کشورهای دیگر مورد توجه و استقبال قرار گیرد.
