لیزا گراف
«چتر تابستان»، یک رمان نوجوانانه و یا حتی بزرگسالانه است.
آنی ریچاردز دهساله به طور وسواسگونهای از بیماریها و مرگ میترسد. یک خراشیدگی کوچک دست، ممکن است چرک کند تا آنجا که مجبور شوند دستش را قطع کنند و او بمیرد. علت بیخوابیاش احتمالا بیماری بیخوابی آفریقایی است، البته دکتر یانگ هم باید تایید کند. و تب، بیشک نشانه بیماری ابولا است. در این صورت کسی نمیتواند نجاتش دهد.
چیزهای تهدیدکنندهی دیگری هم وجود دارند که او باید حواسش را جمع کند تا گرفتارشان نشود. مثل تصادف با دوچرخه، البته بی دوچرخه هم ممکن است این اتفاق بیفتد. برای همین است که او همیشه کلاه ایمنی سرش میکند. یا حتی یک هاتداگ. او وصیتنامهاش را اینطور شروع میکند: « من، آنی ریچاردز، در صورتی که از بیماری تب زرد یا هر چیز خطرناک دیگری بمیرم، تمام وسایلم را به این افراد میدهم…» در حالی که بزرگترهایش سعی دارند به او بفهمانند که افسرده شده، خودش باور دارد که فقط محتاط است. این کلمه را هم از لغتنامهی دکتر یانگ یاد گرفته یعنی کسی که مراقب مشکلات و خطرات احتمالی است!
آنی دختر باهوشی است و به جزئیات خیلی دقت میکند. مثلا میتواند تشخیص دهد که نگاه اطرافیان به او، نگاه برادرمرده است یا یک نگاه معمولی. راستی در همسایگی آنها، یک خانه عجیب هم وجود دارد. یک خانه خیلی عجیب. خانه اشباح! که ساکن جدیدش، یک خانم پیر است و…
آنی داستانش را لابهلای توصیفات و تشبیهات اغراقآمیزی که فقط از یک بچه دهساله بر میآید تعریف میکند. و دیالوگها، دیالوگهایی است که تماما در خدمت داستان هستند. چتر تابستان، داستان آنی است و مواجههی او با اندوه. اندوه از دستدادن برادرش جرد.
نویسنده: فاطمه نعمتی
