بیژن نجدی
داستان اگر چه سروده نشده است اما به نوعی با شعر آمیختگی انکار ناپذیری دارد. در واقع میتوان گفت توافق شعر و داستان در این ژانر کوتاه داستانی، به عبارتی داستانسرودهای را به منصه ظهور گذاشته است که مخاطب را در دو لذت مقارن و البته متفاوت مختار میدارد.
سعی بیژن نجدی در این رابطه تنها به چشمهای دکمهای من محدود نمیشود. این شاعر و نویسنده ارزنده در دیگر آثار خود نیز لحظههای ناب زندگی را کشف و با تعابیر ظریف شاعرانه به مخاطب اهدا کرده است و این اثر سند مخالفتیست که فراروی منتقدین تلفیق گونههای ادبی قرار میگیرد.
«گاهی یکی از شنبهها را میدیدم که از کوچهای بیرون میآمد و سر میخورد توی کوچه دیگر. همانجا غروب میشد و از همانجا هم میرفت.»
«آسفالت خودش را روی زمین میکشید و درازیش را روی میدان خم میکرد.»
«اما من نگاه میکردم به گلدسته مسجد که قد سبزش را کشانده بود تا وسط آسمان و صدای اذانش را به پشت ابر می-مالید.»
عروسک چشم دکمهای در این داستان زنده است، اما آیا صاحبش نیز زنده است؟ فرقی نمیکند. شاید این دل ساده عروسک است که هنوز به بازگشت صاحب امید دارد و تصویر شفاف ساده دلی عروسک، گویا بیانکننده طرحی از یک کودک داغدیده و یا به عبارتی جنگ دیده است و چه بسا فاطی همان عروسک است که در شخصیت راوی متجلی شده است و این امر را می-توان در مونولوگ کلی داستان یافت و البته در نوع نگاه عروسک به محیط پیرامون و نسبت دادن نمادین فاطی به عروسک امری غیر قابل باور نمینماید.
آنچه مسلم به نظر میرسد محدودیت داستان است بر پایه روابط عاطفی. روابط عاطفی عروسک قصه و فاطی که همان طور که عرض شد نقش چندانی در کلیت داستان ندارد و تنها وسیلهایست برای ابراز و بیان احساسات کودکانه عروسک.
در این داستان مخاطب فقط با یک عروسک سروکار دارد که موقعیت خود را تشریح و احساس خود را بازگو میکند، شاید بتواند نشانی خوبی به صاحبش بدهد که او را بیابد. اما نباید در بحبوحه توصیف و تشریح عروسک از ظرافتهای زبانی خاص نویسنده غافل شد. سزاست که بگوییم نجدی در این داستان نیز به خوبی لطافت، سادگی و حتی شاعرانگی زبانش را در قسمتهای مختلف داستان حفظ کرده است و صد البته ایماژ پرمحتوایی از کودک و جنگ را در این تابلو جای داده است.
تنوع زوایای دید امروزه امکانات مختلفی را در اختیار نویسنده قرار میدهد و تا حدودی باعث گسستگی روابط و شکستگی قوانین و ضوابط در اصول کلاسیک داستان که به حق قابل احترامند شده است .لیکن استفاده صحیح و آگاهانه از این اختیارات نه تنها باعث گویایی داستان میشود، بلکه در پیشروی روند نوگرایی نیز تاثیر بیشائبهای دارد .
در این داستان این عروسک است که حرف میزند و از خودش میگوید و از شرایط درونی و ذهنیاش. حتی در آغاز از وضعیت جسمانی و فیزیکیاش نیز به مخاطب اطلاعاتی میدهد و این همان زاویه دید اول شخص است. اما سوال اینجاست که مخاطب این همه توصیف و تشریح چه کسی میتواند باشد؟ آیا این حرفها را برای فاطی میگوید که بداند کجا افتاده است؟ یا برای مخاطب عام؟ مبرهن است که در آغاز، اعتقاد راوی بر این است که حرفهایش مخاطب ندارد و هر آنچه از دریچه ذهنش میگذرد تراوشاتی است که به سمت ما هدایت شدهاند. اما در نهایت، داستان مخاطب خاص مییابد و این عدم تعادل شاید تعمداً صورت پذیرفته و در غیر اینصورت میتوان آنرا محصول بیدقتی نویسنده انگاشت. لیکن نظر اول را ارجحیت میدهیم و علت امر را در این شگرد مورد کاوش قرار میدهیم.
اگر نویسنده از باب ابتکار پایانبندی داستان را در جملات آخر به شکلی همانند یک نامه به رشته تحریر درآورده است که احتمالاً عدهای این شگرد را تائید کرده و گروهی این عمل را مورد نکوهش قرار میدهند. زیرا زاویه دید در این داستان تغییر میکند اما نه تغییر کلی. به واقع داستان نه به زاویه دید اول و نه به زاویه دید دوم شخص نگارش یافته است. چرا که در زوایه دید دوم شخص نیز (تو) وجود دارد و میتوان (تو) را در بخشهای مختلف داستان صدا زد. کاری که نجدی فقط فقط در پایان داستان انجام میدهد و سرانجام این سوال پرسیده میشود که زاویه دید در این داستان آیا دوم شخص بود یا اول شخص؟ که احتمالاً با پاسخ عمومی اول شخص مواجه میشویم اما اول شخصی که نهایتاً نوعی ابداع و ابتکار به شمار میرود. البته تاکید بیژن نجدی بر تجدد و نوآوری مخصوصاً در رابطه با تغییر زوایای دید مشهود است. به عنوان مثال در روز راوی به طور متناوب تغییر میکند و گاهی اسب زبان میگشاید و گاهی انسان .
بد نیست با نگاهی دوباره به داستان، دیگر عناصر ساختاری داستان را نیز مورد بررسی قرار دهیم.
داستان به زبان ساده و روان و همان طور که گفته شد همراه با تعابیر شاعرانه، از توصیف عروسک آغاز میشود. راوی ابتدا ظاهر خود را به خواننده نشان میدهد و بیگمان نویسنده نمیخواهد ما را در شناخت شخصیت اصلی که همان راوی است سردرگم کند.
سپس به اصل داستان وارد میشویم. به گره که توام است با تعلیق، همان جا که عروسک، آجرها، آینه روی طاقچه و مادر فاطی از پنجره به خیابان پرت میشوند. همان چند جمله کافیست تا ذهن مخاطب بعد از آشنایی با راوی و صاحبش جذب تنه اصلی داستان شود. نویسنده همین طور مرگ مادر فاطی را به شکلی به تصویر میکشد که بایسته و شایسته است. وی، نه از مرگ حرف میزند و نه از مردن، تنها میگوید: «مادر فاطی کمی دورتر از من دوباره پاهایش را تکان داد و بعد مثل من با چشمهای دکمهای به مردم زل زد.»
در همین مقطع است که خواننده از خود میپرسد: چه اتفاقی دارد میافتد؟ یا چرا این اتفاق افتاد؟ و این سوالات برای ادامه روند کششدار داستان و جذابیت آن کافیست. سپس، راوی ما را به درون شهر میبرد . آنجا که مردم با صلوات مردهها را کول کرده و میبرند. نبودن فاطی نیز مزید بر علت میشود که خواننده به خواندن ادامه میدهد. در نهایت و در پایانبندی داستان، نویسنده، صحنه ورود تانک را پیش روی مینهد و با جمله آخر است که مخاطب به درستی به کودکانگی اندیشه راوی پی میبرد و به امیدواری او، چه، بچهها عواطفی به مراتب امیدوارتر و خوشبینتر از بزرگترها دارند و آن هم به دلیل سطحینگری و نه دوراندیشی آنهاست .
عروسک همچون همه کودکان به پایان جنگ امیدواراست و به بازگشت مردم به وطن و کاشانه. به همین خاطر نشانیش را که کمی آنطرفتر از جنازهای – احتمالاً سرباز دشمن – که کنار دیوارک حوض است برای فاطی بازگومیکند. به این ترتیب داستان پایان مییابد.
داستانی که میتوان گفت از نظر تعادل موجود بین حجم و محتوا نیز در جایگاه مناسبی قرار گرفته است و تطبیق این دو به شکل مفید و موجزی، مقبول تامل آورده شده است. در پایان بد نیست اشارهای هم داشته باشیم بر نخل سوخته و پنجره که بار تاکیدی زیادی را در مجموعه کلی داستان به دوش میکشند .
نویسنده با همان نگاه شاعرانهاش به داستان دریافته است که میتوان از نخل سوخته و پنجره که انرژی تصویری خوب و جهتداری را به مخاطب القا میکنند در راستای شناساندن فضای جنگی توام با عاطفه استفاده کرد. این طرز استعمال از نخل سوخته و پنجره به نوعی در ادبیات دفاع مقدس جایگاه سمبولیکی یافته است.
نوبسنده: علی خانمرادی
