خبر قصه

چشم شیشه‌‌‌‌‌‌‌‌ای


صادق چوبک
«چشم شیشه‌‌‌‌‌‌‌‌ای» بسیار عجیب است. آدم باید خیلی توان بالایی داشته باشد تا این داستان را بشنود یا بخواند و روح و روانش آزرده نشود. داستان کوتاهی‌‌‌‌‌‌‌‌ است. بسیار کوتاه. اما هنگام شنیدنش این امکان وجود دارد که بالا بیاورید.
«چشم شیشه‌‌‌‌‌‌‌‌ای» داستان کوتاهی است از مجموعه داستان «روز اول قبر». تمام داستان‌‌‌‌‌‌‌‌های این مجموعه مشمئز کننده هستند. اما «چشم شیشه‌‌‌‌‌‌‌‌ای» به طور خاصی روح انسان را آزده می‌‌‌‌‌‌‌‌سازد. داستان به‌‌‌‌‌‌‌‌گونه‌‌‌‌‌‌‌‌ای تلخ، وحشتناک و ظالمانه است که گویی انسان را از هستی ساقط می‌‌‌‌‌‌‌‌کند.
صادق چوبک به‌‌‌‌‌‌‌‌خوبی مخاطب را درگیر شخصیت‌‌‌‌‌‌‌‌ها و فضاسازی داستان می‌‌‌‌‌‌‌‌کند و ماهرانه او را وارد دنیایی سرشار از بی-رحمی و تباهی می‌‌‌‌‌‌‌‌کند. او ظلم و بدبختی مطلق را نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد و در داستانش به دنبال چرایی این ظلم نیست. مشخص است که نمی‌‌‌‌‌‌‌‌خواهد دنیایی آرمانی با قهرمانی رویایی بیافریند.
نه تنها «چشم شیشه‌‌‌‌‌‌‌‌ای» که تمامی داستان‌‌‌‌‌‌‌‌های صادق چویک همین مشخصه را دارند. شاید چوبک به ظاهر در دنیایی غوطه‌ور است که سراسر منحط و سیاه است، دنیایی که شر در آن حاکم است و حتی کمتر موردی برای زیبایی‌ها و خوبی‌ها پیدا می‌شود. اما او ـ برخلا‌ف تصور رایج ـ گزارشگری صددرصد بی‌طرف و خنثی نیست، بلکه این نگاه فلسفی او ـ به نسبت کم یا زیاد ـ در لا‌ی سطر سطر داستان‌هایش قابل مشاهده است. برای همین با فرو رفتن در سیاهی‌ها و شرارت‌ها، آن زندگی‌ای را جست‌وجو می‌کند که در پوسته‌ای از ابتذال پنهان شده است؛ همان ابتذالی که بحران جهان معاصر است.
در قسمتی از داستان می‌‌‌‌‌‌‌‌شنویم:
«چشمان خود را پاک کرد و مُفش را بالا کشید. سینه و شانه‌های زن لرزید و گریه‌اش را قورت داد. و هر دو پیش بچه رفتند و بالای سرش ایستادند و به او نگاه کردند. پسرک آیینه را گذاشته بود رو میز و چشم شیشه‌ای خود را از چشم‌خانه بیرون کشیده بود و گذاشته بود رو آیینه و کُره‌‌‌‌‌‌‌‌ی پًر سفیدی آن با نی‌نی مرده‌اش رو آیینه وَق زده بود و چشم دیگرش را کجکی بالای آیینه خم کرده بود و پرشگفت به آن خیره شده بود و چشم‌خانه سیاه و پوکش، خالی رو چشم شیشه‌ای دهن کجی می‌کرد.»

شنیدن این داستان کوتاه برای آشنایی با جهانِ نویسندگان مکتب ناتورالیسم به شما پیشنهاد می‌‌‌‌‌‌‌‌شود.