فئودور داستایوسکی
«فئودور داستایوسکی» نویسنده شهیر روسی در آخرین اثر خود «برادران کارامازوف» مینویسد: «بدو وظایف اصلاح روح است و وظیفه اصلی بر دوش روانشناسی است. برای اینکه بتوانیم عالمی از نو بسازیم باید نخست مواد اولیه آن مردمی که روحاً به راه دیگری میروند را بسازیم» و این نشان دهنده سمت و سوی اغلب آثار اوست. داستان «یادداشتهای زیرزمینی» یکی از داستانهای مجموعه «یادداشتهای روزانه یک نویسنده» از آثار اوست که به نظر من در زمینه تحلیل روانشناختی انسان بسیار قابل توجه است. وقتی یادداشتهای زیر زمینی را میخوانیم گویی در مقابل آینه بیرحمی ایستادهایم که از نمایش کوچکترین زشتی ما نمیگذرد و ما به سختی تلاش میکنیم که تاب و تحمل ایستادن در برابرش را پیدا کنیم.
داستایوسکی در داستان «یادداشتهای زیرزمیی» شرح بسیاری از مسائل و مشکلات روان انسان را که در کارهای روزمره ما خیلی هم عاقلانه و عادی جلوه میکند به زبان خود بیان میکند و ما گویی کمکم به بسیاری از روانپریشیهای نهفته خود پی میبریم و با نیمه پنهان خود که از زیر زمین خارج شده روبهرو میشویم. او قسمت اول داستانش با عنوان «تاریکی» (که به خطابهای برای حضار شبیه است) را با شرح بیماریهایش شروع میکند اما بهزودی آنجا که صحبت از خرافاتی بودنش و عدم اقدام برای به دست آوردن سلامتی میکند، معلوم میشود آن بیماریهایی که به گفته خودش سلامتش را به خطر انداخته اغلب روحیاند. امراضی که به قول داستایوسکی به آن افتخار هم میکنیم: «همه به جنایات (امراض) خود مفتخرند».
داستایوسکی در قسمت دوم با عنوان «روی برف نمناک» از لابهلای زندگی عادی و روزمره شخصیت اصلی داستان به زبان اول شخص، تصویری چند پاره و پارادوکسیکال از روان انسان را بیرون میکشد که در آن عقل و حماقت، خشونت و ترس، آرامش و اضطراب، رنج و لذت و… همزمان قابل مشاهده است. شخصیت اصلی داستان هم تلاش میکند و هم به پوچی کوشش خود آگاه است و به شدت پیرو امیال و احساسات متضاد درون خویش است. داستایوسکی شخصیت اصلی داستانش را به جای کل بشر مینشاند و گویی هر جا از زبان او میگوید «من» منظورش همه «ما» انسانهاست. او در این داستان به صریحترین زبان ممکن، روان انسان در معنای کلی و فرا مرزی آن را تحلیل و موشکافی میکند و آن چیزهایی که عادی می-پنداریم را در خود و همزمان در کل بشریت نقد میکند. اما به سختی میتوان گفت که داستایوسکی در این میانه قضاوتی انجام داده باشد، گرچه مشخص است که نوک پیکان نقد او به کدام سو است اما او موضوع را میشکافد و به قول خود کارش «حفاری در وجود خویش» است اما خوب و بد کردنش را به ما واگذار میکند.
داستایوسکی در یادداشتهای زیرزمینی خلا و پوچی موجود در انسان را ترسیم میکند که سرچشمه ترس، اضطراب و سایر احساسات و رفتارهای روان پریشانه اوست. در قسمت اول کتاب با عنوان «تاریکی»، داستایوسکی ابتدا به سراغ ترس می-رود. ترسی که در ما یک نوع آگاهی تلخ نسبت به بسیاری از اعمال بزدلانه و به نظر عادیمان ایجاد میکند تا جایی که می-فهمیم حتی در انتخاب شغلمان نیز شجاعت نداشتهایم و به قول شخصیت اصلی داستان «کارمند دولت شدهایم تا از گرسنگی نمیریم»!
«اکنون چهل سال دارم سابقا در ادارهای مشغول به کار بودم، ولی حالا دیگر شغلی ندارم. کارمند بدجنسی بودم. اعمال خشونت شادم میکرد. چون از کسی رشوه نمیگرفتم و عایدی ناچیزی داشتم، میبایستی به ترتیبی دیگر خود را راضی می-کردم. یعنی هرگاه موفق میشدم کسی (ارباب رجوعی) را برآشفته کنم و بترسانم، برایم رضایت خاطری حاصل میشد. من در همان لحظه که به شدیدترین وجهی خشمم را نشان میدادم با شرمساری و سرافکندگی پیش خود اقرار داشتم که کوچکترین خشونتی در طبع و نهادم نیست. ابدا آدم زشت خویی نیستم. فقط بیهوده میترسم»
«میل بشر به سراب دیدن و خراب کردن از آنجاست که سخت میترسد مبادا به مقصد برسد. میترسد که این بنایی که قوه واهمهاش پیافکنده به سرانجام برسد. از به مقصد رسیدن میهراسد. بشر از (قوانین) همین دو ضرب در دو مساوی چهار هراس دارد. چون حس میکند وقتی آن را یافت، دیگر چیزی برای جستجو کردن نمیماند و همین باعث تشویش اوست»
وقتی داستایوسکی از آدمهای معمولی و یا یه قول خود «مردمان عمل» صحبت میکند، بهنظر میرسد که درباره اکثریت «ما» حرف میزند. اغلب «ما» به گونهای رفتار مینیم که گویی خیلی به عقل و از آن بیشتر به غریزه و احساس خود مطمئن هستیم و این خودمحوریت به خودفریبی و آرامش و یقین کاذب میانجامد. گویی از واقعیت آگاهانه میگریزیم و به دامان اندیشهها و خیالات خود پناه میبریم.
«آدمهای طبیعی و معمولی، آن طایفهای را که بیش از حد معمول میفهمند با تمام عقل و دانش تقویت شده و فراوانشان به صورت یک عدد موش میشناسند و میبینند، نه انسان. اگر به این آقای عادی و طبیعی اهانت شود، با همان حماقت فطری و مادرزادیاش انتقامی که میگیرد عین عدالت و انصاف میپندارد، اما آن موش بدبخت به علت دانش فراوان به اینجا که می-رسد شک میکند و اساسا منکر عدل و عدالت و انصاف میشود.»
«شاید به این جهت که در تمام عمرم هیچ وقت نتوانستهام کاری را ختم کنم (یعنی همچون آدمهای عادی به یقین برسم) خود را شخص عاقل و دانایی میپندارم و ممکن هم هست که فقط پرحرفی میکنم. آدم پرحرف و خستهکننده ولی بیضرر مثل همه. اما چه میتوان کرد که یگانه سرنوشت هر آدم فهمیده و عاقلی لاعلاج پرچانگی و دراز نفسی است. یعنی با آگاهی کامل و دانسته آب در هاون ساییدن!»
داستایوسکی با مثالی ساده از داستان کلئوپاترا نشان میدهد که قانون «بشر همیشه به دنبال مصالح و منافع فردی خود است» همیشه هم درست نیست. داستایوسکی میگوید: بشر در خونریزی هم توانسته لذتی پیدا کند و برای فرار از یکنواخت بودن زندگی هر کاری میتواند بکند. داستایوسکی صراحتا منشا همه افعال انسان را میل شدید او به استفاده از آزادی و اختیار ذاتیاش میداند. به گفته داستایوسکی «کلیه اعمال و افعال انسان بر طبق این اصل صورت میذیرد که بشر میخواهد ثابت کند که بشر است و نه مثلا مداد». انسان به سبب آزادیطلبی و جبرگریزیاش دست به کارهایی میزند که در تصورات عاقلانه و مصلحت اندیش نمیگنجد و ناهنجار خوانده میشود. علت سقوط ارزشهای محکم و مطلق عصر گذشته و زایش ارزشهای سستتر و نسبی عصر جدید همین میل به گریز از چهارچوبها و قوانین لایتغیر و بلا استثنا است.
«میبینم که هنوز معتقدید بالاخره بشر روزی فضایلی را که مصالح و منافعش در آن است درمییابد، و آن گاه که آخرین باقیماندههای عادات احمقانه گذشته از یادش رفت آن وقت عاقلانه رفتار خواهد کرد. اما غافل از اینکه به همان نسبتی که زندگی بسیار عاقلانهای درست میکنیم، در اثر همان خستهکننده بودن و یکنواخت بودن آن، چه فکرها که برای مردم پیش نمیآید. آن سنجاقهای طلایی را نیز کلئوپاترا برای همان ملال آور بودن و یکنواخت بودن زندگی در سینه کنیزکان فرو می-کرد. گاه بشر دانسته و متعمدا امری مضر و احمقانه و حتی احمقانهترین کار را برای خود آرزو میکند و انجام میدهد. او میخواهد این حق را داشته باشد که بتواند حتی احمقانهترین کار را برخلاف همه قوانین آرزو کند و انجام دهد. نه این که مکلف باشد که فقط کارهای عاقلانه و خردمندانه بکند»
«آقایان من؛ شما به وجود کاخهای بلورین که هیچ وقت فرو نمیریزند و تا ابد باقی میمانند اعتقاد دارید. یعنی در حقیقت به چیزی معتقدید که احتمال نمیرود و نمیتوان از آن سیر و دل زده شد. به چیزی که ممکن نیست از آن خسته شد و پنهانی بر ضدش درآمد. در برابرش مقاومت کرد زبان را از دهان بیرون آورد و به آن دهان کجی کرد. ولی من از این جور قصرهایی که می گویید، میترسم. میترسم که دوامی نداشته باشد»
داستایوسکی در بخش پایانی داستان صراحتا اعلام میکند انسانی که آزادی فعلی خود را ثمره عقل و خرد میپندارد و در آن آرامش مییابد در واقع دچار خود فریبی است چرا که در آزادی واقعی انسان دچار سرگشتگی و پوچی است. هر لحظه اندیشه و احساس او را به سویی و به کاری میخواند. داستایوسکی اقرار میکند که اینگونه حرف زدن سیاهنمایی است اما شعار اصلی و خط قرمز او نهراسیدن از واقعگرایی و روبهرو شدن با واقعیت است.
نویسنده: محمد خیرآبادی
