
دربارهٔ این اثر
خلاصهٔ قصه
در روزگاران دور مرد جوانی بود که دست به هر کاری می زد با شکست روبه رو می شد و انگار این گرفتاری تمامی نداشت. مرد بساطی از «خنزرپنزری» به راه انداخته بود و گمان میکرد وسایل ضروری مردم را میفروشد و شب دست از پا درازتر، به خانه اش برمیگشت.
مرد جوان هر روز و هر شب به بخت بدش که به خواب رفته یا مثل درختی خشکیده، لعنت می فرستاد. اما دست بر قضا در بازار مرد، با پیرمردی آشنا می شود که به او می گوید هر انسانی یک بوته بخت دارد که باید سبز باشد. البته بوته بخت بعضی از افراد مانند بوته بخت مرد جوان، خشک و زرد شده و در حال پلاسیدن است. پیرمرد انگشتری به مرد می دهد تا بتواند به کمک انگشتری دنبال فلک برود و سراغ بوته بختش را بگیرد. پس مرد جوان راهی سفر دور و درازی می شود تا بوته بختش را پیدا کند و از این سرنوشت شوم خلاص شود. مرد در طول سفرش با اتفاقات جالبی مواجه می شود...
فهرست شنیداری
فصلهای این اثر
- فصل اول۲۷ دقیقه
- فصل دوم۲۵ دقیقه
- فصل سوم۲۶ دقیقه
- فصل چهارم۲۶ دقیقه
- فصل پنجم۲۴ دقیقه
از همین دستهبندی



