دربارهٔ این اثر

روزی رستم دستان، پهلوان ایران زمین، برای شکار به صحرا رفته بودکه بعد از شکار و استراحت متوجه شد که اسبش گم شده است. برای پیداکردن اسب خود به شهر سمنگان که درآن نزدیکی بود رفت.

شاه سمنگان از او پذیرایی کرد و به او قول داد که اسبش را پیدا کند و تا شب به قولش عمل کرد.

تهمینه دختر شاه سمنگان، با رستم پهلوان ازدواج کرد و پس از مدتی پسری به دنیا آورد و نامش را سهراب گذاشت. اما رستم به شهر و دیار خود رفته بود.

سال ها گذشت و سهراب بزرگ شد و خواست به دنبال پدرش،رستم برود. مادرش مهره ی پدر را به بازوی اوبست و گفت: « با این نشانه پدرت تو را خواهد شناخت. سهراب با لشکری بزرگ به طرف ایران حرکت کرد. شاه ایران که در آن زمان کیکاووس بود برای مقابله با دشمن رستم را برای جنگ به سوی سهراب فرستاد.

رستم و سهراب در میدان جنگ همدیگر را نشناختند و جنگیدند ...

بخش‌های شنیداری

۶ بخش
  1. فصل اول۱۸ دقیقه
  2. فصل دوم۱۹ دقیقه
  3. فصل سوم۱۷ دقیقه
  4. فصل پنجم۱۷ دقیقه
  5. فصل چهارم۱۹ دقیقه
  6. فصل ششم۱۹ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۴۳ ثانیه

شیوهٔ دیگر شنیدن

نسخهٔ یک‌پارچهٔ کتاب

  1. صدای کل کتاب۱ ساعت و ۴۹ دقیقه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست