دربارهٔ این اثر
در روزگاران گذشته پیرمردی فقیر بود که سه پسر داشت. او مُرد و دو پسر بزرگتر به هوای رسیدن به زندگانی بهتر، راهی شهر شدند و از بردن پسر کوچک خودداری کردند. آنها به زودی در کاخ شاه برای خود شغلی فراهم کردند و مشغول شدند.
... پسر کوچکتر که چکمه نام داشت، روزی به طمع پیدا کردن کار راهی شهر شد. او تغار خمیرگیری را که به عنوان میراث برایش مانده بود، برداشت و به راه افتاد. به زودی به دربار شاه رسید و توانست با التماس و زاری کاری در آشپزخانه دربار برای خود دست و پا کند.
برادرانش به سبب حسادت، قصد داشتند او را از سر راه بردارند. روبهروی کاخ شاه دریاچه ای بود که در میانه آن، دیوی زندگی می کرد که هفت مرغابی نقرهای رنگ داشت. شاه آرزو داشت تا آن مرغابیها را به دست آورد. پس برادران به سورچی شاه گفتند تا به شاه بگوید که برای به دست آوردن آن مرغابیها به سراغ چکمه برود و او را به این مأموریت بفرستد....
برای دانستن ادامه ی ماجرا این کتاب رو بشنوید.
بخشهای شنیداری
۲ بخش- فصل اول۱۲ دقیقه
- فصل دوم۱۲ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۲ دقیقه و ۱۵ ثانیه
شیوهٔ دیگر شنیدن
نسخهٔ یکپارچهٔ کتاب
- صدای کل کتاب۲۴ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست