دربارهٔ این اثر
در زمان های دور پیرمرد عطاری بود که با پسرش زندگی می کرد. او به آنچه داشت راضی بود و پسرش (جمال) را نیز به خوبی تربیت کرده بود روزی پیرمرد به همراه پسرش به بازار رفت و متوجه شد که حاکم شهر در حال عبور از آنجاست. جلال و شکوه حاکم شهر و دستگاهش برای جمال بسیار دیدنی بود تا جایی که بعد از آن روز، حال و هوایی دیگر پیدا کرده بود و دوست داشت چنین شکوه و جلالی داشته باشد.
جمال دیگر حاضر نبود تصویر خود را در آینه ی قدیمی خانه ببیند و پدر نیز نگران حال او بود.
روزی پدر تصمیم گرفت تا حقایقی را به او نشان دهد. پس به او گفت در آینه نگاه کند. پدر گفت که این آینه پنجرهای برای رسیدن تو به آروزهایت است. پس دستت را دراز کن و به داخل آینه برو. در همین لحظه مهی غلیظ آینه را پر کرد و جمال به آن طرف آینه سفر کرد ....
ادامه ی داستان را بشنوید.
این داستان به روایت جلال توکلی تهیه شده است.
بخشهای شنیداری
۲ بخش- فصل اول۱۶ دقیقه
- فصل دوم۱۱ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۲ دقیقه و ۳ ثانیه
شیوهٔ دیگر شنیدن
نسخهٔ یکپارچهٔ کتاب
- صدای کل کتاب۲۷ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست