دربارهٔ این اثر
آیلار در حالی که مشغول بافتن قالیچه بود، رو به برادرش، یاشار، کرد و گفت: «نگران نباش. تا فردا حتماً تموم میشه. قالیچه رو می فروشیم تا با پولش برات یه شلوار نو بخریم».
... در همین لحظه دوست یاشار اومد تا شلواری رو که خریده بود، به یاشار نشون بده. یاشار خیلی ناراحت شد و اشک تو چشماش جمع شد. آیلار با دیدن اون، سرعت کارش رو بالا برد و تندتر از قبل کار کرد؛ اما کار قالیچه بیشتر از این حرفا بود و تا چند ساعت دیگه تموم نمیشد.
دیر وقت بود که پدر با حال و روزی آشفته، مثل همیشه، به خونه اومد. اون سه سالی بود که گرفتار اعتیاد شده بود و بیشتر وسایل خونه رو فروخته بود. حالا هم زل زده بود به دار قالی و به دستهای دخترش نگاه می کرد. شب به سختی گذشت و صبح از راه رسید، اما....
برای دانستن ادامه ی ماجرا این کتاب رو بشنوید.
بخشهای شنیداری
۲ بخش- فصل اول۱۲ دقیقه
- فصل دوم۱۳ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۳۴ ثانیه
شیوهٔ دیگر شنیدن
نسخهٔ یکپارچهٔ کتاب
- صدای کل کتاب۲۵ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست