دربارهٔ این اثر

روزگاری اربابی بود که ثروت فراوانی داشت و مردم برای او کار می کردند. در میان آنان پسری فقیر بود که ارباب به او کمی نان و مقداری پول می داد.

نانها آنقدر خشک بود که شبی دندان او را شکست. پسر ارباب نیز کنار او بود و با دیدن دندان شکسته ی او خندید. پسرک نان خشک را به سوی او پرتاب کرد. صورت پسر ارباب زخمی شد و او گریان، شکایت به پدر برد. مادر پسرک او را در انبار کاه پنهان کرد و وقتی فرستادگان ارباب به سراغ او آمدند، دست خالی برگشتند. ارباب که فهمیده بود پسرک در خانه است، نقشه ای کشید و به مادر او گفت: اگر پسرت سرکار نیاید، تو نان نداری بخوری؛ پس او را بفرست بیاید، من با او کاری ندارم. پسر برگشت اما چند روز بعد، وقتی خوابش برده بود، او را در کیسه ای انداختند و با مشت و لگد آنقدر او را زندند تا بیهوش شد... اما ارباب به خیال اینکه او مرده است، تصمیم گرفت کمی استراحت کند و بعد او را به جایی دور ببرد و رها کند....

برای دانستن ادامه ماجرا، این کتاب را بشنوید.

بخش‌های شنیداری

۲ بخش
  1. فصل اول۱۲ دقیقه
  2. فصل دوم۱۲ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۵۹ ثانیه

شیوهٔ دیگر شنیدن

نسخهٔ یک‌پارچهٔ کتاب

  1. صدای کل کتاب۲۴ دقیقه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست