دربارهٔ این اثر
مرد فقیری در روستایی زندگی میکرد. او تکه زمینی داشت که در آن کشاورزی میکرد، اما هرچه کار میکرد، بازهم فقیر بود.
او پسری به نام «جان» داشت که غذای دلخواهش گوشت بود؛ ولی آنها ماهی یکبار گوشت میخوردند و گاهی این مقدار کمتر هم میشد.
روزی جان به پدرش گفت: از آخرین باری که گوشت خوردیم، یک ماه گذشته است. پدر گفت: پول ندارم و این ماه نمیتوانم برایت گوشت بخرم.
پسر که واقعا از این شرایط خسته شده بود، گفت: من از اینجا میروم تا پولدار شوم. پدر هرچه نصیحتش کرد، فایدهای نداشت. جان وسایلش را برداشت و راهی سفر شد.
بعداز چند ساعت به روستایی رسید که در آنجا جشنی برپا بود. کمی آنجا ماند و دوباره به راه افتاد. او بسیار گرسنه بود.
جان در مسیرش به خانه ای رسید....
*** شنونده گرامی، پیشاپیش از کیفیت پایین و اشکالات جزئی برخی از بخشهای نمایش پوزش میطلبیم.
بخشهای شنیداری
۲ بخش- فصل اول۱۱ دقیقه
- فصل دوم۱۰ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۵۱ ثانیه
شیوهٔ دیگر شنیدن
نسخهٔ یکپارچهٔ کتاب
- صدای کل کتاب۲۱ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست