دربارهٔ این اثر
«اون روز دیکته داشتیم. خبر شلوغیهای انقلاب در تهران، شنیده میشد؛ اما در روستای ما خبری نبود.»
«رئیس پاسگاه آدم خیلی بداخلاقی بود، با این حال شعارنویسی کمکم داشت همه گیر میشد. در مدرسهی ما هم کموبیش شعارها دیده میشدن. تا اینکه یک روز اتفاق عجیبی افتاد: دو ماشین با چند مأمور وارد حیاط مدرسه شدند. اونا یه تخته سیاه با خودشون آورده بودن. با دیدن اون هزارجور فکر به ذهن ما رسید. هرکس چیزی میگفت و حدسی میزد. من ناخودآگاه به یاد شعارنویسیهای مدرسه افتادم...».
*** شنونده گرامی، پیشاپیش از کیفیت پایین و اشکالات جزئی برخی از بخشهای نمایش پوزش میطلبیم.
بخشهای شنیداری
۲ بخش- فصل اول۱۵ دقیقه
- فصل دوم۱۴ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۳ دقیقه و ۲ ثانیه
شیوهٔ دیگر شنیدن
نسخهٔ یکپارچهٔ کتاب
- صدای کل کتاب۲۹ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست