دربارهٔ این اثر

ظهر یک روز پاییزی بود و ناهار اشکنه داشتیم. با عجله غذامو خوردم که به مدرسه برم. تو راه هم لواشک خریدم و مشغول خوردن شدم و دیر رسیدم....

زنگ مدرسه خورده بود و من به روی خودم نیاوردم و داشتم می‌رفتم سر کلاس که مش‌باقر از پشت یقه‌مو گرفت. وقتی دید دارم لواشک می‌خورم، خیلی عصبانی شد. دست کرد توی جیبم و بقیه‌ی لواشک‌ها رو بیرون آورد و در حالی‌که گوشمو می‌پیچوند، گفت: دیگه از این آشغالا نخور و لواشک‌ها رو انداخت بالای پشت بوم مدرسه.

من ناراحت به کلاس رسیدم. بچه‌ها حسابی بهم خندیدن و من علت خنده‌هاشونو نمی دونستم. محمد بهم فهموند که دور دهنم لواشکیه و من دستی به صورتم کشیدم و نشستم.

معلم خوبی داشتیم. تازه اومده بود؛ لباسای ساده‌ای می‌پوشید و به دین و اعتقادات مذهبی خیلی اهمیت می‌داد و تا فرصتی پیدا می‌شد درباره‌ی این چیزها صحبت می‌کرد.

اون ساعت املا داشتیم و بعد از املا، مثل همیشه، رونویسی داشتیم. من همیشه از رونویسی عقب می‌موندم. از اینا گذشته من میز آخر و کنار جمال و عباس و ناصر می‌نشستم. همین باعث می‌شد که هیچ‌وقت حواسم به درس نباشه.

اون روز هم بچه‌ها گفتن که بیایید شاه‌بازی کنیم و من هم از خداخواسته قبول کردم.

بخش‌های شنیداری

۲ بخش
  1. فصل اول۱۵ دقیقه
  2. فصل دوم۱۱ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۳ دقیقه و ۴۴ ثانیه

شیوهٔ دیگر شنیدن

نسخهٔ یک‌پارچهٔ کتاب

  1. صدای کل کتاب۲۷ دقیقه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست