دربارهٔ این اثر
سیاوش و مازیار با هم دوست بودند. آنها بهترین دوستان هم بودند.
یک روز سیاوش با مادرش به خانه ی خاله اش رفت. یک گل نیلوفر به درخت پیچیده بود. خاله به سیاوش گفت که من دانه ی این گل را پای درخت ریختم و حالا نیلوفر این همه بزرگ شده است.
سیاوش دو تا تخم گل از خاله گرفت. یکی را خودش کاشت و یکی را برای مازیار نگه داشت ...
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای اصلی۱۵ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست