دربارهٔ این اثر
تاجری مشهور پسری بی خیال و تن پرور داشت. پسر فقط به فکر خوشگذرانی بود.
تاجر هر چه به پسر سفارش می کرد که دست از خوشگذرانی بکشد و به فکر فردایش باشد فایده ای نداشت.
پسر هر روز دوستانش را دور هم جمع می کرد خوراکی های مختلف تهیه می کردند و می خوردند و لذت می بردند.
سال ها بعد، پدر از دنیا رفت. از آنجایی که از حال و روز پسرش آگاه بود و می دانست که اهل کار و زندگی نیست؛ هزار اشرفی در سقف یکی از اتاق های خانه پنهان کرد.
او به پسر وصیت کرد که اگر روزی به بدبختی و فلاکت رسیدی برو در آن اتاق آخری و با طنابی که به سقف بسته ام خودت را دار بزن ...
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای کل کتاب۱۳ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۲۴ ثانیه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست



