دربارهٔ این اثر

در زمان های دور پینه دوزی با همسرش زندگی می کردند. این پینه دوز فرزندی نداشت.

روزی وقتی پینه دوز و همسرش در خانه با هم نشسته بودند، صدای درویشی را شنیدند که شعر می خواند و رد می شد.

مرد پینه دوز درویش را به خانه دعوت کرد. درویش گفت: تشنه ام به پسرت بگو برایم یک کاسه آب بیاورد. اما آنها اصلا فرزندی نداشتند.

درویش از کشکولش یک سیب بیرون آورد و گفت: این سیب را نصف کن. نصفش را تو بخور و نصف دیگرش را به همسرت بده. به امید خدا صاحب فرزند می شوید.

آنها سیب را خوردند و پس از مدتی صاحب پسری شدند. اما این پسر خیلی زود رشد کرد و بسیار قوی هیکل شد.

پسر پینه دوز از همان کودکی ورزش های گوناگون را یاد گرفت. اما یک روز در یک مبارزه، دست پسر وزیر را شکست ...

بخش‌های شنیداری

۴ بخش
  1. صدای کل کتاب۳۶ دقیقه
  2. صدای فصلی از کتاب۱۶ دقیقه
  3. صدای فصلی از کتاب۱۲ دقیقه
  4. صدای فصلی از کتاب۱۲ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۱۸ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست