دربارهٔ این اثر

در زمان های قدیم، تاجری با زن و دخترش زندگی می کردند. تاجر از دنیا می رود و دختر و مادر تنها می شوند.

کمی از مال تاجر باقی مانده بود و همسر تاجر هم که فالگیری بلد بود، فال مردم را می گرفت و با پول آن زندگی می کردند.

یک روز فالی برای دخترش گرفت اما خیلی ناراحت شد چون در فال دختر دیده بود که او همسر غلام سیاه می شود.

زن، غلام را راهی سفر کرد و به او گفت که باید به چشمه ی خورشید بروی و از او بپرسی که سرنوشت دختر من چه می شود؟ زن می خواست غلام را از آنجا دور کند چون می خواست جلوی این ازدواج را بگیرد.

غلام هم کمی وسایل برداشت تا بفروشد و خرج سفرش کند. او از شهرهای کوچک و بزرگ عبور کرد.

به هر جا که می رسید انسان یا جانوری را می دید و هر کدام از غلام درخواست می کردند که سرنوشت شان را از چشمه ی خورشید بپرسد ...

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۱۴ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۲۰ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست