دربارهٔ این اثر

شکارچی تازه کاری بود که برای شکار به جنگل می رفت اما خیلی به خود مغرور شده بود.

او مغرور بود چون همیشه موفق می شد که راحت شکار کند. برای همین اصلا مواظب خودش نبود. هرچه دوستانش به او می گفتند که مراقب خود باشدف گوشش بدهکار نبود که نبود.

روزی صیاد روباهی را در جنگل دید. با خودش گفت: اگر بتوانم این روباه را شکار کنم پوستش را می فروشم.

صیاد چاله ای کند و منتظر شد تا روباه از لانه اش بیرون بیاید. این طوری روباه به چاله خواهد افتاد ...

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۹ دقیقه و ۲۹ ثانیه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۲۸ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست