دربارهٔ این اثر
مردی شتربان شتری بارکش داشت و با آن بارهای مردم را با شتر برایشان می برد.
یک روز شتر در صحرا خرگوشی آشنا را دید. خروش به او گفت: خوب شد من از شهر فرار کردم و به صحرا آمدم. ای کاش تو هم می آمدی.
شتر گفت: من هم همین فکر را می کنم اما من جسه ی بزرگی دارم و من نمی توانم مثل تو در گوشه ای پنهان شوم ...
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای کل کتاب۸ دقیقه و ۲۳ ثانیه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست