دربارهٔ این اثر

آن روز هوا گرم بود. من خشک و خالی بودم. کنار خیمه مانده بودم. تنم از گرما می سوخت. کودکان روبرویم نشسته بودند و به من نگاه می کردند.

لبهایشان خشک بود. آنها «آب» می خواستند.

اما من مشکی خالی و بی «آب» بودم. به یاد نداشتم که هرگز بی «آب» مانده باشم، ولی در آن روز سخت و دشوار بی «آب» بودم.

فضای خیمه پر از انتظار بود. یکی از بچه ها به کنارم آمد، دستش را روی پوستم کشید و گفت: «آب»!

از شرم می خواستم «آب» شوم تا «تشنگی» او را فروبنشانم.

بچه های دیگر نیز با صدای آرام گفتند: «آب! ما آب می خواهیم».

آنها نمی دانستند که دشمن، «آب» را محاصره کرده است.

ولی «او» می دانست. وقتی آمد، دنیای محبت با خودش به درون خیمه آورد.

بچه ها به طرف او برگشتند و به «دست» های خالی «او» نگاه کردند.

«او» لبخند زد، «دست» نوازش بر سر بچه ها کشید و گفت: من برایتان «آب» می آورم. ...

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. روزی که مشک نبودم۸ دقیقه و ۵۶ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست