دربارهٔ این اثر
مرد خارکنی روزی با ناراحتی داشت از کوچه های ده رد می شد. محکم در خانه ی نصرالدین را زد.
نصرالدین عصبانی شد و پاهایش را به نصرالدین نشان داد و گفت: من کفش ندارم پاهایم زخمی شده. آمده ام تا فکری برایم بکنی.
مرد خارکن ماجرای گم شدن کفش هایش را برای نصرالدین تعریف کرد. نصرالدین حرف های مرد خارکن را شنید و گفت: نگران نباش من هرجور شده کفش هایت را برایت پیدا می کنم ...
بخشهای شنیداری
۱ بخش- صدای کل کتاب۱۱ دقیقه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۳۲ ثانیه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست