دربارهٔ این اثر

روزی روزگاری در سرزمینی پادشاهی ثروتمند زندگی می کرد. وقتی پادشاه به پیری رسید از این که صورتش شکسته شده و موهایش در حال سفید شدن بود احساس ناراحتی می کرد.

پادشاه پسرهایش را صدا کرد تا کاری برایش انجام دهند.

او پسر بزرگش را صدا زد و گفت: وقتی کوچک بودم شنیده بودم آینه ی سحرآمیزی وجود دارد که هر کس خود را در آن ببیند جوان می شود.

پسر قبول کرد و با برادرانش به راه افتادند. پسر کوچک پادشاه هم از پدرش اجازه گرفت تا به دنبال آینه برود.

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۱۴ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۱۹ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست