دربارهٔ این اثر

زن و مرد فقیر و بی چیزی بودند که هیچ چیز برای ادامه زندگی نداشتند

مرد که اسمش سیامک بود خیلی ناراحت بود. به زنش گفت که دیگر چیزی برایشان نمانده.

همسرش به او گفت: ناراحت نشو. بیا لباس عروسیه مرا بفروش و با پول آن برای خودت کار و کاسبی راه بیانداز.

در راه بازار، کشاورزی از لباس عروس خوشش آمد و به جای لباس به سیامک یک گاو بزرگ داد ...

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۹ دقیقه و ۵۸ ثانیه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۵۸ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست