دربارهٔ این اثر

چوپانی بود که بیست گوسفند را از پدرش به ارث برده بود اما او دلش می خواست به شهر برود.

او در خیال فرومی رفت و فکر می کرد.

او با خودش می گفت: می گفت کاش من هم ثروتمند بودم و درشهر زندگی می کردم.

چوپان جوان سخت کار می کرد تا بتواند کره و ماست و پنیر را با قیمت خوب در شهر بفروشد.

او روزها پس از چرای گوسفندان نی می زد و گوسفندان می فهمیدند که وقت چرا تمام شده است.

روزها می گذشتند و چوپان جوان تمام تلاشش را می کرد تا ثروتمند شود به شهر برود و مثل پادشاه زندگی کند ...

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۱۵ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۱۲ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست