دربارهٔ این اثر

پیرمردی همراه همسرش در کلبه ای قدیمی و و کثیف زندگی می کردند.

پیرمرد خیلی خسیس بود. شب ها سکه هایش را می شمرد و بیشتر مواقع گرسنه می خوابید.

او از بس غذای خوب نخورد بیمار شد و مرد.

پسرش شبی در خواب مرد ناشناسی را دید که به او گفت: پدرت مرده است و مادرت هم به زودی می میرد.

تو هم باید نیمی از ثروت را به افراد فقیر بدهی و باقی سکه ها را هم در دریا بریزی ...

بخش‌های شنیداری

۱ بخش
  1. صدای کل کتاب۱۲ دقیقه

شنیدن پیش از انتخاب

نمونهٔ کتاب

  1. صدای نمونه کتاب۱ دقیقه و ۳۵ ثانیه

بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست