دربارهٔ این اثر
دماغ یکی از داستانهای کوتاه نیکلای گوگول است که در سال 1836 نوشته شد.
روز بیست و پنچم مارس در شهر پتربورگ اتفاق فوق العاده غریبی به وقوع پیوست. در این روز ایوان یا کوولویچ سلمانی وقتی داشت نان را با چاقو برای صبحانه تکه میکرد وسط آن چیز کلفتی پیدا کرد. از وحشت یکه خورد. چشمهایش را مالید و دوباره لمسش کرد. بله دماغ بود، بیهیچ شکی. مهمتر اینکه، دماغ به نظرش آشنا میآمد. صورتش از ترس و وحشت پر شد. اما ترس او قابل قیاس با خشم و غیظ زنش نبود.
زنش با غیظ فریاد زد: «کجا این دماغ را بریدهای؟ رذل! پست! خودم به پلیس گزارش میدهم. دائم الخمر! خوب فکر کن، از سه تا از مشتریهایت شنیده ام که موقع تراشیدن صورتشان، آنقدر دماغشان را میکشی که تعجب آور است چطور دماغشان کنده نمیشود.»
اما ایوان بیشتر احساس میکرد مرده است تا زنده. میدانست که دماغ به کسی جز کاوالیف، افسر ارزیاب، تعلق ندارد. کسی که چهارشنبه ها و یکشنبه ها صورتش را میتراشید و..
بخشهای شنیداری
۸ بخش- فصل اول۹ دقیقه و ۱۵ ثانیه
- فصل دوم۹ دقیقه و ۵۴ ثانیه
- فصل سوم۸ دقیقه و ۴ ثانیه
- فصل چهارم۱۳ دقیقه
- فصل پنجم۸ دقیقه و ۲۲ ثانیه
- فصل ششم۹ دقیقه و ۲ ثانیه
- فصل هفتم۸ دقیقه و ۵۷ ثانیه
- فصل هشتم۹ دقیقه و ۵۸ ثانیه
شنیدن پیش از انتخاب
نمونهٔ کتاب
- صدای نمونه کتاب۲ دقیقه و ۵۰ ثانیه
شیوهٔ دیگر شنیدن
نسخهٔ یکپارچهٔ کتاب
- صدای کل کتاب۱ ساعت و ۱۶ دقیقه
بر پایهٔ اطلاعات همین فهرست