خبر قصه

آیدا نیست


سینا دادخواه

«آیدا نیست» کوتاه اما سهمگین است. اولین جمله‌‌‌‌‌‌‌‌ داستان مانند پتکی محکم بر سر مخاطب فرود می‌‌‌‌‌‌‌‌آید: «آیدا دو هفته است ترکم کرده…»
کوتاهی داستان نه تنها از جذابیت آن کم نکرده، بلکه آن را هزاران بار خواستنی‌‌‌‌‌‌‌‌تر کرده است. تمام داستان در مورد آیدایی است که دیگر نیست. مادر آیدا، پدر آیدا، پدربزرگ آیدا، پیشینه‌‌‌‌‌‌‌‌ی آیدا، استقلال آیدا، شغل آیدا، رنوی آبی آیدا و رفتن آیدا… و تمام این‌‌‌‌‌‌‌‌ها در حالی است که حتی نام راوی را نمی‌‌‌‌‌‌‌‌دانیم. آنچه از راوی در طول داستان متوجه می‌‌‌‌‌‌‌‌شویم زندگی او بدون آیداست. سردرگمی‌‌‌‌‌‌‌‌اش و مواجهه با هزاران سوال بی‌‌‌‌‌‌‌‌جواب که چرا آیدا رفت؟!
در نهایت داستان همان‌‌‌‌‌‌‌‌گونه که با ضربه‌‌‌‌‌‌‌‌ای پتک مانند شروع می‌‌‌‌‌‌‌‌شود با ضربه هم تمام می‌‌‌‌‌‌‌‌شود: «بی‌ربط‌‌‌‌‌‌‌‌‌ترین مرد دنیا که من باشم خودش را هم غافلگیر می‌کند‌ وقتی به مادر آیدا نگاه می‌کند و شمرده می‌گوید؛ اگر می‌شود خبرش را به جودی ندهید…»
… و داستان تمام می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. آیدایی که از ابتدای داستان نیست و قرار نیست بدانیم چه بر سر آیدا آمده است. تنها شنونده‌‌‌‌‌‌‌‌ داستان دردناک مردی هستیم که آیدا دو هفته است از زندگی‌‌‌‌‌‌‌‌اش بیرون رفته.

قسمتی از داستان این‌‌‌‌‌‌‌‌گونه نگارش شده است:
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌«از سلام مطبوع‌ در هایلند تا خدانگهدار سخیف‌ در پارکینگ فرودگاه و هجوم وحشیانه‌ بی‌آیدایی فقط سه سال طول کشید. یادش به‌خیر آغاز رویایی ما‌. هیچ زنی توی زندگی‌ام نبود، ولی می‌خواستم همین‌طوری برای روز زن عطر بخرم. توی هایلند از آیدای فروشنده راهنمایی خواستم. چندتایی پیشنهاد داد. نمی‌دانم توی نگاهش چی دیدم یا پشت چشمهایم چه آب‌وهوایی در گرفت که با لحن خودمانی گفتم خودت بودی کدام را انتخاب می‌کردی؟ با مِن‌ومِنی ملیح گفت فلان عطر. بی هیچ سوال دیگری فلان عطر را خریدم و زدم بیرون و توی تاریکی خیابان ایستادم. بیست‌دقیقه‌ی تمام منتظر ماندم چراغ‌‌‌‌‌‌‌‌های فروشگاه نیمه‌خاموش بشوند. آیدا با همکارش خداحافظی کرد و رفت طرف ماشینش. نمی‌دانستم دارم چه‌‌‌‌‌‌‌‌کار می‌کنم. مثل گدایی خیابان‌خواب رفتم جلو و جعبه‌ی عطر را باز کردم و چند بار پاشیدم روی شیشه‌ی ترک برداشته‌ی رنو. آیدا خندید. برف‌پاکن را زد. بوی فلان عطر پیچید و چند ماه بعد ما با هم ازدواج کردیم.»