خبر قصه

تیستوی سبز انگشتی

موریس دروئون

دست‌‌‌‌‌‌هایم را در باغچه می‌‌‌‌‌‌کارم
سبز خواهم شد، می‌‌‌‌‌‌دانم، می‌‌‌‌‌‌دانم، می‌‌‌‌‌‌دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهری‌‌‌‌‌‌ام
تخم خواهند گذاشت…

«تیستوی سبز انگشتی» درباره‌‌‌‌‌‌ی حنگ است. موضوعی که نویسنده ماهرانه فقط یک سوم از کتاب را به آن اختصاص داده است. بقیه‌‌‌‌‌‌ی داستان مقدمه چینی برای موضوع اصلی است.
تیستو، تنها پسر ثروتمندترین خانواده‌‌‌‌‌‌ی شهر است. این ثروت از کجا آمده است؟ از فروش اسلحه. آخر پدر تیستو صاحب تنها کارخانه‌‌‌‌‌‌ اسلحه‌‌‌‌‌‌سازی شهر است. تصور دیگران بر آن است که تیستو خوشبخت‌‌‌‌‌‌ترین کودکی است که تا کنون دیده‌‌‌‌‌‌اند. چرا نباشد؟ خانواده‌‌‌‌‌‌ای ثروتمند و مرفه، امنیت خاطر، مادری زیبا، پدری بلند قد و شیکپوش، خانه‌‌‌‌‌‌ای بزرگ، خدمتگزار، آرایشگر، اصطبلی با اسب‌‌‌‌‌‌های اصیل، ماشین‌‌‌‌‌‌های قشنگ. آیا همه‌‌‌‌‌‌ این‌‌‌‌‌‌ها برای خوشبخت بودن کافی نسیت؟
اما تیستو شباهتی به دیگران ندارد. و این را همه می‌‌‌‌‌‌دانند حتی اسب‌‌‌‌‌‌های اصطبل. همگی به دنبال راه چاره‌‌‌‌‌‌اند و سرانجام پدر اعلام می‌‌‌‌‌‌کند: «پیدا کردم! خیلی ساده است. تیستو توی مدرسه دیگر هیچ چیز یاد نمی‌‌‌‌‌‌گیرد، اصلاً نباید مدرسه برود. این کتاب-ها هستند که تیستو را به خواب می‌‌‌‌‌‌برند. کتاب را از زندگی او حذف می‌‌‌‌‌‌کنیم، و روش جدیدی برای تربیتش به کار می‌‌‌‌‌‌بریم. با نگاه کردن به چیزها درسش را یاد خواهد گرفت.»
این تصمیم پدر شروع دردسرهایی برای خودش است. تیستو دقیقا در همین روز با معیارهای تاز‌‌‌‌‌‌ه‌‌‌‌‌‌ای آشنا می‌‌‌‌‌‌شود. و بعد از آن است که باغبان متوجه خلاقیت انگشتان تیستو می‌‌‌‌‌‌شود. انگشتان دست او با هر چه تماس یابد، گل و سبزه از آن می‌‌‌‌‌‌روید!. « پسرم! چیز عجیب و در عین حال جالبی برایت پیش آمده. انگشت‌‌‌‌‌‌های دست تو سبز کننده هستند!»
حالا دیگر همه جای شهر سبزِ سبز می‌‌‌‌‌‌شود. هر جا که نشان از درد و رنج آدمی است با دستان سبز تیستو معطر می‌‌‌‌‌‌شود. زندان و بیمارستان و محله‌‌‌‌‌‌های فقیر نشین پر می‌‌‌‌‌‌شوند از گل‌‌‌‌‌‌های یاس و بنفشه و ارغوان. همه جا عطرآگین است.
تا این‌‌‌‌‌‌که جنگ شروع می‌‌‌‌‌‌شود. «جنگ یعنی از بین بردن، تکه تکه کردن، به خاک تبدیل کردن» این تعریفی است که باغبان از جنگ دارد. شهر تیستو درگیر جنگ نیست. جنگ میان «واتن‌‌‌‌‌‌ها» و «وازی‌‌‌‌‌‌ها» است. موضوع جنگ چیست؟ نفت! و اینجاست که تجارت زشت اسلحه شروع می‌‌‌‌‌‌شود. اما انگشتان سبز تیستو بی‌‌‌‌‌‌کار نمی‌‌‌‌‌‌نشینند. منطقه‌‌‌‌‌‌ی جنگی با شلیک تو‌‌‌‌‌‌پ‌‌‌‌‌‌هایی که از آن‌‌‌‌‌‌ها به جای آتش، گل بیرون می‌‌‌‌‌‌آید، جنگ را به صلح تبدیل می‌‌‌‌‌‌کند.
داستان با مرگ باغبان به پایان می‌‌‌‌‌‌رسد. و آخرین چمله‌‌‌‌‌‌ی کتاب این است: «تیستو یک فرشته بود!»
بود! مگر در پایان چه بر سر تیستو آمده است؟!